زندگی

دیدار صنم- خدایا شکرت

سلاااام به دوستای گل و نازنینم . 

امیدوارم شااااد پر روحیه و سلامت باشین و به قول خودم حالتون نسکافه ای باشه. چون من وقتی نسکافه می خورم یه جورایی می رم رو هوا و حالم عااالیه :دی 

می بینین چه زود منو جو می گیره

امروز با صنم قرار گذاشته بودم که هم ببینمش هم کلوچه مسقطی که براش آورده بودم از شیراز رو بهش بدم. علتش هم این بود که امیر گفته بود برام سوغاتی بیار و منم که نرسیده بودم بریم جایی خرید خودم کلی دلم می خواست برم پاساژ ستار*ه فا*رس خرید ولی اصلا فرصت نشد و کسی هم ما رو نبرد و خودم هم که شیراز شونصد هزار تا صاحب و مالک پیدا می کنم و همه با غیرتن و من به هیچ عنوان تنها نمی تونم جایی برم زبونم لال می دزدنم :دی  این شد که سوغاتی فقط تونستم شیرینی بگیرم و فقط برای صن*م و *امیر و نسترن گرفتم چون بچه ها تعدادشون زیاده و منم که دانشجووووووووووووو جماعت !! البته یکی اضافه دیگه هم داریم.

صن*م و *ا*میر هم متاسفانه با هم دوباره قهرن و امیر بهانه گیری می کنه . و صنم می دونم که حالش خوب نیست و همین طور امیر! امروز پارک*مل*ت همدیگرو دیدیم. با هم رفتیم رستوران همیشگی ( قبی***له) که روز به روز کیفیتش داره بدتر میشه و من امروز دوتا نوشابه خوردم به همراه نصف پیترا و به قول خودمون ترکستُم!!

امروز رفتیم خونه پسر عمو بابای گرامی عید دیدنی خوش گذشت . از دیدنشون خوشحال شدم. یک موز بسیار بزرگ هم خوردم. کلی هم به خاطرش با دخترِ پسر عموی بابام خندیدیم.  فقط بسیار ناراحت شدم که پسر عموی بابام حالش زیاد خوب نبود و وضعیت گلو و دندون و ... حسابی به هم ریخته بود. ایشالله اونم زود زود حالش خوب شه.

بعدشم رفتیم داداشمو که خوابش میمومد گذاشتیم خونه و مامانو بردیم دکتر . و دوتا آمپول زد به خاطر گلوش.

آی لاو تهران. از ته ته ته قلبم. آی لاو توچال . آی لاو خیابون ولیعصر. آی لاو شریعتی و ............................

شیرازو هم دوست دارم اما فقط وقتی ازش دورم !!

نمی دونم واقعا نمی دونم چرا الان سه ساله هر بار میرم شیراز دلم ناجور می گیره. ( البته هر بار علت داره !)اون وقت فک و فامیلمون ( همون خاله دختر دایی ام و   پسر خاله ی دختر دایی ام اینا ) همشون دعا کردن که ما برای همیشه به شیراز برگردیم! 

هییییییییییییییی

فردا بچه ها ( الهه اینا) میرن کوه و من خودداری نموده و نمیرم که درس بخونم . عجب بزرگواری در حق خودم کردم . 

شاد شاد شاد باشین :) :* :* :* 

پیوست : من شرمنده گاهی پستهام گوشه هایی اش تریپ دپرسی و ناشکری داره. چون واقعا پس از اندکی تامل به این نتیجه رسیدم و می دونم باید خدا رو به خیلی دلایل از جمله اینها شکر کنم : 

خدایا شکرت که خانواده ی فوق العاده ای دارم که می تونم باهاشون برم مسافرت و خدایا شکرت که من در شهری به دنیا اومدم که شهر زیباییه و در این شهر یه عالمه فامیل با معرفت و خون گرم دارم  . خدایا شکرت که با هم کلی جا رفتیم عید دیدنی . شکرت که به سلامتی رفتیم و به سلامتی برگشتیم. شکرت یک بار حافظیه رفتم و در اون گیر و دار جمعیت اون پیرمردی که فال می گرفت دوست شوهر دختر عموم بود و برای من قبل همه گرفت و شکرت هنوز همچین آدمای اهل دلی مثل این پیرمرده با وجود فوق لیسانس ریاضی و ثروت فراوانی که داشت شبها تا دو سه میومد حافظیه و مردم از حافظ خوانی بی نظیرش استفاده می کردن. 

شکرت که خانوادمون ما رو دوست دارن و ما نیز خانوادمون رو . شکرت به خاطر همه چیز... منو ببخش که ناشکرم. منو ببخش که یادم میره نعمت هامون رو ، این که چه پدر و مادر و برادر خوبی دارم. این که سلامتن و هممون سلامتیم . این که دوستان خوبی دارم و درست در اون لحظاتی که شیراز ناراحت بودم به طرز جالبی پسرم مسیح بهم زنگ زد که حالمو بپرسه و دقیقا تا قطع کردم شاهین زنگ زد خبری ازم بگیره و همون موقع فرزاد و حمید و آناهیتا هم اس داده بودن. 

خدایا شکرت . منو به خاطر اشتباهاتم ببخش و کمکم کن که اون چیزای درونی که باید حل بشن ، زودتر از هر راهی که خودت می دونی حل بشن . و من راهم رو پیدا کنم. امیدوارم همه آدمها بهترین راه زندگیشونو که بتونن به طور نسبی از خودشون و زندگیشون راضی باشن رو پیدا کنن. 

هورااااااااااااااا

خدایا شکرت

خدایا شکرت 

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 23:11  توسط زندگی  | 

شی راز- عروسی پسرخاله - توچال تا ایستگاه 2

سلام به دوستای گل و مهربونم. امیدوارم عید حسسسابی به همتون خوش گذشته باشه. 

از اون لحظه ای که عجله داشتم که برم ننوشتم. دلیل عجله ام هم این بود که داشتیم بدو بدو آماده رفتن می شدیم به سمت شی  راز. چون عروسی پسر خاله ام بود .

روز اول رفتیم خونه عمو بزرگه . چون عصر حرکت کرده بودیم صبح رسیدیم. نصف مسیر رو بابا و نصفش رو داداشم نشست پشت فرمون. رسیدیم دم در پسر عمو کوچیکم اومده بود دم در منتظر که ما برسیم. 

روز چهارم عید خونه عمو بزرگه آش خوردیم. و بعدش یه دوساعتی خوابیدیم. عصرش اول رفتیم خونه عمو دومیم عیددیدنی بعدش هم رفتیم خونه خاله مینوی خدابیامرزم.  که پسر دومیش می خواست داماد بشه . خود داماد نبود ولی از دیدن خانواده شون خیلی خوشحال شدیم این که خود خاله نبود به شدت دردناک بود و من و مامانمو ول می کردن می زدیم زیر گریه. چون جای خالیش به شدت حس می شد. احساس سر در گرمی که در پسر خاله هام و همچنین داماد و شوهر خاله ام حس می شد خیلی بد بود. پسر خاله کوچیکمو هم دیدم ( که گفته بودم سر قضیه عید پارسال یه خرده مشکل به هم زده بودیم و البته بعد از چند ماه دیگه اون مشکلات تموم شدن ) و برخوردمون بهتر بود و من سعی می کردم دوستی های قدیم رو - مثل زمانی که خاله هنوز بود- حفظ کنم. 

اون شب خونه خاله بزرگم هم رفتیم و همونجا خوابیدیم . مسعود پسرخاله کوچیکم هم یه سر اومد و یه لحاف آورد اینجا و داداشم هم باهاش رفت و شب رو خونه خاله مینو موند. فرداش که روز پنجم عید بود رفتیم خونه خاله سومیم و بعدش رفتیم که از خونه خاله مینو یه چیز که وحید جا گذاشته بود رو برداریم که شوهر خاله ام با این که روز قبل از عروسی بود به زور نگهمون داشت و اون روز هم خیلی خوش گذشت . چون ما قدیم ها که خاله بود همیشه پاتوقمون خونه خاله مینو بود و از وقتی که خاله رفته بود یه جورایی پای ما هم به اون خونه بسته شده بود و کمتر می رفتیم شی راز و کمتر می رفتیم خونشون. از اونجا هم رفتیم خونه دایی بزرگم ، بعدش با خانواده دایی بزرگم رفتیم خونه دایی کوچیکمو و بعدش خونه پدر خانم دایی کوچیکم و بعدش با همون خانواده دایی بزرگم رفتیم خونه خاله دومیم عید دیدنی.دیگه فکر کنم ساعت 11 12 شب بود. 

 این مدت خیلی به همه زحمت دادیم. هر روز یه جا ناهار دعوت بودیم و یک جا شام. منم که جزوه هامو برده بودم که هرروز بعد ناهار درس بخونم فقط دوروز تونستم بازشون کنم اصلا" نمیشد چون تاناهار تموم میشد و ظرفها رو جمع می کردیم و می شستیم، می خواستیم خداحافظی کنیم که بریم چند تا خونه عید دیدنی و بعدشم شام بریم خونه ای که دعوت بودیم.

روز ششم هم عروسی بود . که عروسی هم خیلی خوب بود. فقط جای خالی خالم به شدت حس می شد. و لحظه ای که عروس و داماد  می خواستن از در وارد شن و آهنگ عروس داماد براشون گذاشته بودن ، واقعا خیلی ها اشکشون در اومد. یه بار که مامانم دامادو بغل کرد یه جورایی انگار نمیخواست از بغل مامانم بیاد بیرون. 

عروسشون هم خوب بود و البته که در کنار این که دختر خوبی بود بسیار با سیاست و حواس جمع هم بود. من و دختر دایی هام ترکوندیم بس که رقصیدیم و جیغ زدیم. 

بعد از عروسی هم رفتیم خونه دایی کوچیکم و با دختر دایی هام عکس ها رو نگاه کردیم. خیلی دختر دایی هام رو دوست دارم . خیلی ناز و گوگولی اند. منم کلی صورتمو سابیدم که آرایش ها پاک بشن. 

در مورد مراسم عروسی هم بگم با این که خیلی خرج کرده بودن ولی مردم هرکس یه ایرادی ازش در آوردن هر چند شاید راست می گفتن اما دیگه چه کاریه که انقدر عیب جویی بشه یا پشت سر عروس حرف زدن و این کارا هم به هیچ جا نمیرسه چون بالاخره االان عروسشون اینه و دیگه عوض هم نمیشه و مراسم هم دیگه برنمیگرده از اول و مراسم دیگه تموم شده . چه کاریه که حرف می زنن مردم. ایشاله که خوشبخت بشن. واقعا پسر خاله ام هم پسر خیلی خوبیه و مطمئنم خدا کمکشون می کنه برای یه زندگی عااالی .

روز هفتم فردای عروسی تا 11 این حدودا خوابیدیم. بنده خدا داییم که صبحش رفته بود سرکار. بعدش با دختر داییم عکس ها رو رد و بدل کردیم و ناهار خوردیم. منتظر بودیم ببینیم خبری از پاتختی می شه یا نه .که فعلا" خبری نبود. عصرش خودمون رفتیم خونه خاله مینو. همشون به شدددت خسته بودن. با بچه ها نشستیم عکس های قسمت مردونه رو هم دیدیم. زن داییم تاکید داشت که پسر خواهرش - همونی که قبلا" گفته بودم که خو اس تگارم بود - مجلس گرم کن بوده و همرو بلند می کرده.

شبش رفتیم خونه عمو دومیم . صبحش که  روز هشتم باشه من به شدت حالم بد بود و تا عصرش همش به قول ملودی جون دل و رودم تو حلقم بود. رفتیم ظهر بیمارستان و سرم و چهار پنج تا آمپول زدم. عصرش هم هر جا رفتن من باهاشون نرفتم فردا ظهرش که  نهم   باشه خونه عموی خدابیامرزم دعوت بودیم و شبش هم خونه پسر عمو بزرگم . فردا ظهرش یعنی روز دهم  هم خونه خاله دومیم ماهی خوشمزه و خورشت بادمجان خوشمزه داشتن . من خونه خاله دومیم خیلی راحتم با این که خیلی خیلی خشک مذهبن ولی بی نهایت دوسشون دارم و خونشون احساس راحتی می کنم. واقعا انگار خونه خاله است. بعدش هم عمو اینا اومدن همونجا عید دیدنی و با هم رفتیم چند جایی ( از جمله ح ق با ... و انوا... ) عید دیدنی و بعدش هم رفتیم خونه دختر عموم برای شام. که شب آخر شب با دختر  عموم و شوهرش و پسر عموم و  زنش و  بچه هاشون رفتیم حافظیه و من فال گرفتم و فالم خیلی خوب بود. ساعت 3:30 4 صبح رسیدیم خونه و صبح روز یازدهم هم خیلی دیر بلند شدیم و دختر عموم یه معجون خوشمزه درست کرد و ازمون با این نوشیدنی خوشمزه پذیرایی کرد. 

روز یازدهم خونه دختر دایی بابام دعوت بودیم. خیلی بچه کوچیکش معصوم و ناز بود معنای واقعی معصومیت بود اصلا عاشقش شدم. به بغل هیچ کس نه نمی گفت و نه گریه می کرد نه هیچی . خیلی بچه  باحالی بود. مامانم می گفت خود منم همین جوری بودم و بچه بودم بچه ی خوش احلاقی بودم و بغل همه می رفتم و غریبی نمی کردم. بعد از خونه دتر دایی بابام رفتیم خونه دایی کوچیکم می خواستیم بریم بیرون بگردیم . اونم به پیشنهاد زن داییم واگرنه بابام که اصلا زیاد پایه گشت و گذار نیست و بیشتر دوست داره وظیفمنونو در قبالدید و بازدید انجام بدیم. ولی چون بارون شدیدی می اومد نرفتیم. برای همین خونه داییم اینا که بودیم تصمیم گرفتیم بریم خونه خواهر زن دایی ام عید دیدنی و وقتی رفتیم می خواستن شام نگهمون دارن ولی براشون یه بیست نفری مهمون اومد :دی ولی قبل این که که مهمون بیاد خیلی عالی بود و پسر خاله ی دختر داییم میخ وند و دختر داییم تمبک می زد و دختر دایی کوچیکم هم خیلی خوشگل می رقصید. 

اون شب برگشتیم خونه داییم ولی قبلش داییم ما رو برد ارگ کریمخان و شام مهمونمون کرد. دیزی خوردیم و خیلی خیلی چسبید. اون شب خاله دختر داییم زنگ زد و به خاطر اومدن مهمون و این برنامه ها معذرت خواهی کرد و برای فردا ظهرش دعوتمون کرد. بابام اینا اولش تعارف کردن و قبول نمیکردن . ( البته بابا اینها هر کی دعوت می کرد یه جورایی تعارف می کردن و بیشتر دلمون می خواست هر جا میریم بگیم خونه نفر قبلی شام یا ناهار خوردیم و دوبار تونستیم این برنامه رو پیاده کنیم ) 

این چند وقته پسر خاله دختر داییم خیلی اس می زد و هرچی هم من جواب نمیدادم بیشتر می زد. منم دیگه یه بار بهش اس دادم که لطفا" بس کنه و اونم بنده خدا کلی معذرت خواهی کرد . آخه یکی بره سمت گوشیش فکر می کنه چه خبره . بس که اس های آنچنانی می زد. من تا حالا چند باری به این بنده خدا نه گفتم . همه جوره. حتی یه بار بهش گفتم اصلا کسی به من پیشنهاد نمیده من نمیدونم شما چرا اصرار می کنی . ( اینو گفتم که جدی جدی فراموش کنه ) یعنی هر جوری باهاش برخورد کردم اثر نکرد. من عادت ندارم بی محلی کنم یا خودمو بگیرم ولی این بار گفتم این کارو می کنم که واقعا از فکرش بیاد بیرون. انقدر هم این چند وقته اعصابم خرد بود که به خودم گفتم اگه با این همه بی محلی دوباره ادامه بده دیگه قبول می کنم :دییییییییییی ( این زندگیه که دلو می زنه به دریا . البته کیه که باور کنه و همش در حد حرف پوووووووچ و تو خالی :دی ) 

اون شب هم دوباره اس می زد توروخدا مامان بابارو راضی کنید فردا بیاین اینجا. من باز جواب ندادم و بعدش که  دیگه قرار بود بریم خونشون اس زد: آخ جووووووووووون 

و من بازم حواب ندادم. 

خلاصه که فرداش که روز دوازدهم بود رفتیم خونشون . قبل ناهار ابتدا آقایون و بعدش همه  توی حیاطشون قلیون کشیدن . بعدش ناهار خوردیم و بعدشم با بچه ها که هفت نفر می شدیم بی * دل بازی کردیم. نمیدونم شما بازی کردین یا نه ولی بازی این جوریه که باید هر کس دو تا ورق سر رو بده به نفر بغلدستی . چون ورق سر در این بازی امتیاز منفی محسوب میشه. این ورق سر دادن هر بار می چرخه و بعدش می دیم به دو نفر اون ور تر و بعدش به سه نفر و ... این پسرخاله دختر دایی من همش کاری می کرد که ورق دادنش به من منتهی بشه . وقتی هم که بالاخره یه بار بهم دوتا کارت داد هر دو کمترین بودن . یعنی مرام کشمون کرد. منم که خندم گرفته بود و کاملا به رو آوردم و گفتم شما برگه بالاتر از این نداشتین؟؟  بعدش هم که انقدر تابلو بازی در آورد سر کارت دادن که بخواد کارت رو به من بده داداشم یهو با خنده گفت اصلا یه کاری می کنیم هر کی کارت بده به اونی که دوست داره!! دیگه فکر کنم داداشم هم فهمید.

بعدش هم که اون روز عصر آماده شدیم رفتیم پارک چادر هم بردیم و نشستیم . توی راه بچه ها با ماشین ما رفتیم و بزرگا هم با ماشن دایی اینا. پسر خاله دختر داییم همش ترانه من یه پرندم آرزو دارم رو می خوند که به دوست دارم ، دوست دارم منتهی می شد و این دوست دارم رو داد می زد. و دختر دایی کوچیکم هم می گفت منو دوست داری؟ بعد دختر دایی بزرگم ( که ماجرای ما رو می دونست ) گفت نه خیرم !! بعدش خودپسرخاله دختردایی ام با همون آهنگ شعره می گفت خودش می دونه ... خودش می دونه !! خلاصه ما رو به شدت تابلو کرد و همون موقع که داداشم ترمز زد ، هنوز کامل توقف نکرده بودیم من پریدم بیرون از ماشین. 

اونجا هم کلی عکس گرفتیم . و یه فیلم خداحافظی هم پسرخاله دختر داییم گرفت که هرکی یه چیزی بگه و آرزوی های خوب کنه .

این دو روز خوش گذشت. 

کلا بیشتر روزها هم باز به همین منوال عید دیدنی گذشت. و همش هم زحمت واسه ناهار شام خونه فامیل. و من شی  راز رفتن رو واسه همین چیزاش دوست ندارم. چون ماکه نمیریم به گشت و گذار. همش از این خونه میریم به اون خونه و جز زحمت چیزی براشون نداریم. البته از دیدار فامیل خوشحال میشیم و اون یه بحث دیگه است ...

شبی که خونه دختر عموم دعوت بودیم و دختر عموم پیتزا درست کرده بود ، در کنار این که خیلی غذا خوشمزه بودو همه چی عالی بود با بابام بحثم شد . و واقعا برام شب بدی بود و همش تو اتاق داشتم با بچه ها شون مثلا" خاله بازی می کردم ولی اشکم هم بندنمیومد. اما دو روز بعدی که خونه داییم و خونه خواهر زن دایی ام بودیم خیلی خوب بود و من دوباره حالم خوب شد. بس که شادن و همش در حال زدن و خوندن و رقصیدن هستن. 

ولی دوباره که برای سیزده بدر رفتیم با عمو اینا باغ شوهر دختر دایی بابام. تا ظهرش همه چی عالی بود. ولی ظهر موقع قدم زدن در باغ با دختر عموم اینا ، یه چیزی شنیدم که دوباره تا چند روز وقتی کسی نباشه کارم شده بود گریه کردن !! و وقتی هم دیگرون منو می دیدن منو با یک عدد نیش باز و چشمای تقریبا" سرخ می دیدن. و من چون همش الکی می خندیدم فقط بعضی ها از چشام می فهمیدن که گریه کردم. مامانم هم که سرما خورده بود و موقع بازگشت به تهران چون داروی گلوش خواب آور بود بیشتر مسیر رو خواب بود و منم که اصلا" حالم خوب نبود و بیشتر مسیر رو گریه می کردم. این از حساس بودن بیش از حد خودمه اگه تا این حد حساس نبودم و جواب زخم زبون و نیش زبون هایی که شنیدم رو در جا میدادم خیلی بهتر بود. ولی متاسفانه زبان کل کل و جواب دادن ندارم .

در کل سفر شی راز امسال منو خوشحال نکرد. البته روزهای شاد خونه عموم که پسر عموم حرفهای خنده دار می زد ، و همچنین روز عروسی ، و خونه دایی کوچیکمو و خواهر زن دایی ام که خیلی خوش گذشت رو هم فراموش نمیکنم. همه ما رو شرمنده کردن و کلا" لطف داشتن. ولی بعضی ها هم با نیش زبون و کنایه در کنار پذیرایی خیلی خوبشون شرمندمون کردن. الان که ویرایش زدم و دارم می نویسم دوباره دلم می خواد بگم که دارم سعی می کنم فقط همین خاطرات خوش رو تو دهنم ثبت کنم و بقیه رو فراموش کنم. 

شب چهاردهم که برگشتیم خونه ، من می خواستم فردا صبحش برم کوه. چون تمام سلول های بدنم کوه می خواستن.  ساعت گذاشتم بیدار نشدم. تصمیم گرفتم ظهر برم. ساعت یک و نیم این حدودای ظهر رفتم . تا ایستگاه دو. خیلی هم خوش گذشت. یه جا که هیچ کس نبود جیغ زدم . و کلی خالی شدم. اون بالا هم که رسیدم روی یه صندلی ولو شدم و دستامو باز کردم و آسمون آبی و پاک خدا که ابراش کمتر شده بودن رو دیدم... خیلی زیبا بود . خیلی ... و من خیلی خیلی حس خوبی داشتم .

اومدم پایین دم پارکینگ . طبق قرار قبلی با سحر و رهام دوباره تا ایستگاه یک رفتم بالا. بهشون نگفته بودم که خودم یه دور می رم تا ایستگاه 2 . بعد که فهمیدن و منو  با کوله و کفش کوه دیدن کلی تعجب کردن.

سحر یه کفش خیییلی خوشگل پیاده روی خریده بود. سحر و رهام هم همش با هم بحثشون بود. مثلا" با هم دوست بودن ولی الان به هم زده بودن. ولی بازم با هم دوست بودن و منم کلی به این حالات عجیب غریب دوستیشون خندیدم. 

با هم آب پرتقال و ذرت هم خوردیم.

خیلی خوب بود 

شبش هم مهمون داشتیم. برادر زن پسر دایی بابام و خانومش. 

همین دیگه. چند روز وقت دارم که برای امتحان تحلیل بخونم . میان ترمه و خیلی برام مهه. برام دعا کنین دوستای مهربونم. :* :) 

پ ن : این پست رو ویرایش زدم و یه چیزایی اضافه کردم.... شااااااااااااااد باشین دوستای خوبم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:25  توسط زندگی  | 

تولد حیدر،دیدار نسترن و رفتنش، چهارشنبه سوری، گلاب دره، بیرون با المیرا ریحانه ملیکا، بام با آناهیت

از اون جمعه ای که با آناهیتا و میکلا و بچه ها دربند رفتیم و بعدشم من رفتم جلسه باشگاه دیگه ننوشتم...

شنبه عصرش رفتم به سمت شهر دانشجویی ! در طول هفته اتفاق خاصی نیفتاد . فقط یه بار سر کلاس زبان تخصصی یه اتفاق خنده دار افتاد که حیفه ننویسم

این استاد زبان تخصصی ما خیلی آدم جالبیه. ترم دو هم با همین شخص من نقشه برداری داشتم. اون ترم کلاس نقشه برداری خیلی کم جمعیت بود فکر می کنم در جمع 7 نفر بودیم. چون همه بچه ها با اون یکی استاد برداشته بودن و وما چند نفر مجبور شده بودیم با این استاد برداریم. یه روز که آخرای ترم بود قبل این که کلاس شروع بشه من رفته بودم توی کلاس دیدم کسی نیست چون کیفم سنگین بود گذاشتم توی کلاس و اومدم بیرون توی راهرو می چرخیدم.... بعدش که برگشتم برم سر کلاس دیدم فقط استاده و وسایل من!! هیچ کس نیومده بود آقا ما هم در رفتیم! در رفتم چون استاد با یه نفر هم کلاسو تشکیل می ده... ولی این استاد گرانقدر در راهرو ها دنبال بنده بودن... من فکر کردم بی خیال شده هاااا ! رفتم رو به تابلو برد واستادم تا رد شه بره... یهو دیدم یکی از پشت سر داره صدام می کنه فهمیدم استادمه دلم نمی خواست برگردم ولی هی صدام می کرد... دیگه منم برگشتم . گفت شما الان با من کلاس داشتی ؟ گفتم بله استاد گوشیم دست دوستم بود اومده بودم دنبال گوشیم!!! ( نمی دونم این دروغو از کجا سر هم کردم!؟! ) بعد دیگه این استاد گرانقدر هم شروع کرد به تهدید که این میکنم ، آن می کنم ... فلان قسمتایی که درس ندادم هم توی امتحان میارم و ... حالا شما اینو داشته باشین که اینا خاطره ی ترم 2 بود و ما دوباره این ترم با همین استاد زبان تخصصی برداشتیم.و این ترم هم جمعیت کلاس خیلی کمه... 

آخر کلاس دوشنبه ی دو هفته پیش بچه ها گفتن خوب دیگه بسه کلاس هفته بعد رو نیایم. بعد علی... گفت فقط اگه می خواین سر کلاس نیاین توی راهرو ها نپلکین چون استاد میاد پیداتون می کنه... واااای منم یاد ترم دو خودم افتادم ، بعدش اففففتادم روی خنده!! از این خنده های سایلنت که رییییسه می ری و می لرزی از خنده!! بعد دیگه بچه های کلاس و مخصوصا" علی... مونده بود من چرا دارم می خندم... بعد من دو کلمه حرف می زدم می گفتم آره منم ترم دو ... هر هر هر هر ... دوباره می افتادم روی خنده ....بعد دوباره می گفتم : آره ترم دو منم یه بار ... هر هر هر هر ... یعنی یک بساط آبرو ریزی شد با ابن خنده های من. چون علی... هم یهو قاه قاه می زد زیر خنده!! یعنی هی من می خدیدم ، هی اون می خندید  ( که من فقط بعضی وقت ها باهاش سلام علیک داشتم اونم نه همیشه!! ) بقیه بچه ها - که البته به جز دوستِ علی... هیچ کدوم هم ورودی ما نیستن-  مونده بودن ما چمون شده که اینجوری می خندیم... دوستِ علی... که به حالت بی تفاوت عصبانی کیفشو برداشت از کلاس رفت بیرون. آخه خیلی اوضاع مسخره ای شده بود این خنده های من! اصصصصلا نمی تونستم جلوشو بگیرم... یه چیزی تو مایه های دبیرستان که با یاسی اینا می افتادیم روی خنده و سایلنت غشششش می کردیم!! اصن یه وضی خنده دارررر بوداااا !!!

اون روز عطیه هم یه عالمه باهام حرف زد ، از طرف زینب خیلی اذیت شده بود... فعلا هم که دوستشون به هم خورده. و به نظر من که کار درستی کردن...

چهارشنبه اون هفته اگه تولد حیدر نبود برنمی گشتم خونه. بعد از کلاسام مستقیم اومدم ترمینال و وقتی رسیدم تهران ، مستقیم رفتم ون*ک برای نسترن دوتا بلیز یکی به رنگ آبی کمرنگ که آستین بلند بود و اون یکی تیشرت سبز خوشرنگ بود . بعدش که سوار بی آر تی بودم نسترن زنگید می خواست برای تولد ش کادو بگییره. وقتی مطمئن شد کوله ام سنگین نیست و لبتابم رو نیاوردم بهم گفت که بریم با هم خرید. منم باهاش با**غ *فرد*دوس قرار گذاشتم تا اون برسه ساندویچ کوکو سبی زمینی ناهارم رو ( که البته دیگه شام محسوب میشد) رو با نوشابه خوردم و بعدشم هم رفتم دستشویی مو*زه سی*نما تا نسترن برسه. دلم خیلی براش تنگ شده بود وهمین الان که اینا رو مینویسم هم خیلی دلتنگشم. قرار بود شنبه هفته بعدش بره خارج از کشور . و من خیلی ناراحت بودم. کادوشو ( فتح راهیشو ) اون موقع بهش ندادم که یه بار دیگه قسمت بشه ببینمش. از یه هفته قبلش هم قرار بود من حمعه تولد حیدر نرم در عوض نسترن برای ش تولد بگیره و سورپزایزش کنیم. می خواست دوستای ش رو دعوت کنه که هماهنگ نشدن متاسفانه. و قرار بر این شد که خودشون تولد دونفره بگیرن. براش یه پیراهن زرشکی از قا... گرفت که خیییییییییییلی خوشگل بود... 

بعدشم در فکر این بودیم که من چی بگیرم برای تولد حیدر که یگ پیراهن دیدیم و قرار شد فرداش بیام بگیرم. اون شب به اصرار نسترن منم باری خودم دوتا شال گرفتم. نسترن از خواهر برام عزیز تره.

جمعه تولد حیدر بود. من هم همون روز رفتم ابروهام که خیلی پاچه بزی شده بود رو یه صفایی دادم. طاهره هم سرمای بدی خورده بود. کادوی حیدر رو هم گرفتم ، به محمد هم زنگ زدم خبر بدم تولد حیدر رو .چون فکر کردم آخر هفته ای مرخصی باشه  که فکرم درست بود ولی داشت وسایلشو جمع می کرد که بره سربازی .

شبش رفتم تولد حیدر. سومین نفری بودم که رسیدم اونجا. رفتنه بابام منو رسوند. قبلش رضا و یه دختر دیگه که الان اسمشو یادم رفته هم بودم . از بچه های باشگاه بود و من فقط باهاش سلام علیک داشتم...شب خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت . از بچه ها صنم و امیر و الهه و حمید و داداشش وحید و ابوالفضل و فرزاد و لیلا و ثمیه وستاره و نسرین خانم و پسرش و داداش همین دختره که اسمشو یادم رفت و رضا ث و سمانه و معصومه و من بودیم!! 

طبق معمول همه با حجاب بودیم من ژاکت بنفش بلندی که لیلا بهم داده بود رو پوشیده بودم با شالی که شب قبلش با نسترن خریده بودم. با شلوار جین :دی  

صنم و امیر به خاطر مهمونی تولد استاد که امیر دلش نمی خواست صنم بره ، قهر بودن.البته صنم هم نرفته بود ولی حرفش این بود که نیمخواست کسی براش تصمیم بگیره و می گفت عمری باباش ( که خدا رحمتشون کنه فوت کردن) بهش اعتماد داشته و هیچ کس براش تصمیم نمیگرفته و نمی تونه اینو قبول کنه... به هر حال اون شب حرصی می دادن همدیگرو . خوب صنم و الهه که با هم قهرن و صنم از دست الهه واقعا ناراحته و امیر هم خوب اینو کاملا می دونست و برای این که لج صنم رو در بیاره تمام مدت با الهه و ثمیه و ستاره و .. می رقصید... چون ایناها دوستیشون رو علنی نکردن... البته الهه می دونست که اینا با هم دوستن. صنم که دید این جوریه اصلا کم نیاورد و رفت با حمید ( که خواستگار الهه بود ) شروع کرد به رقصیدن ... خلاصه یک لجی از هم در میاوردن.

کیک تولدش هم خیلی بزرگ و سفید و خوشگل بود. و روش یک عدد گل بود. یه کمیش رو بریدن و اگه اشتباه نکنم امیر می گذاشت دهنش مثل این عروس و دامادا  . من اصلا طاقت نیاوردم. چون همیشه ما در تولدهامون با بچه ها یه بار کیک رو به هم پرتاب می کنیم .... رفتم جلو و دستمو کردم توی کیکی که بریده بودن و کل سر و صورت و چشمای حیدر رو کیک زدم . باحال بود همه کلی خندیدن . حیدر هم اصلا انتظار نداشت و حسابی شوک زده شده بود. بعدش که صورتش رو شست و کیک رو بریدن و خوردیم و کادو ها رو هم باز کردیم ( من براش یک پیراهن آبی کمرنگ خریده بودم ) 

بعدش امیر و ستاره و ثمیه و لیلا و فرزاد و سمانه معصومه و خلاصه یه سری از بچه ها رفتن می گفتن دیره و دیگه به شام نرسیدن. ما هم بدمون نمیومد که زودتر برگردیم ولی دیدیم چون ححیدر جوجه گرفته زشته اگه نمونیم. بچه ها جوجه ها رو درست کردن ما هم شروع کردیم به جارو کردن و تمیز کردن خونه. چون خونه پر کاغذ رنگی شده بود به خاطر این چیزایی که توی تولد می زنن و یه عالمه کاغذ رنگی پخش هوا میشه و صنم پیشنهاد داد که تمیز کنیم و رضا و وحید و حمید هم خیلی کمک کردن .

بعدش هم که شام خوردیم . رفتیم توی حیاط کوچک خودمونیش نشستیم و جوجه کباب خوردیم و خوش گذشت. جوجه رو با نون هایی که الهه خریده بود خوردیم. چون الهه قلا از حیدر پرسیده بود که برای تولدت چی می خوای بگیرم و حیدر بهش گفته بود نون بربری بگیر لاشم تافتون بذار بخورم !! ( آخه حیدر تر که ) 

الهه هم علاوه بر کادوهای قشنگ دیگه ای که گرفته بود ، توی یه جعبه کادویی نون بربری که لاش تافتون بود هم گذاشته بود و آورده بود و خییییلی باحال بود و خندیدیم.

بعدشم که خداحافظی کردیم و حمید بنده خدا من و الهه رو رسوند. همیشه مرام می ذاره بنده خدا... بعدشم که بابام اومد سر خیابونمون و من رو برداشت

این هم از اون جمعه ... که روز خوبی بود وتنها علتی که اون شب ناراحتم کرده بود این بود که لیلا اینا شب قبلش برنامه تءاتر گذاشته بودن و من چون دیگه کارام مونده بود و فرداش هم تولد حیدر بود نرفته بودم. ولی لیلا اینا حسابی ازم ناراحت شده بودن و با تاکید اینکه دیشب همهههههه از جمله صنم و الهه و امیر و فریبا و حسنی و احسان و محمد و... هم بودن می گفت تو همیشه برنامه هایی که ما میذاریم رو نمیای منم تلاش کردم که بگم نمیتونستم بیام. دوست نداشتم این جوری فکر کنن . آخه راست می گفتن من تولد ثمیه رو هم نرفته بودم ... ولی به خاطر اونا نبود و نه چون برنامه ی اوناست .چون من خیلی دوسشون دارم

فرداشم که شنبه باشه صبحش اول با نسترن قرار گذاشتم. بهش کادوهاش رو دیدم که خیلی خوشش اومد و بعدا هم پوشید می گفت فیت تنمه و منو خیلی خوشحالم کرد. کلی با هم از خاطرات قدیم گفتیم. خیلی همو دوست داریم... خییییییییییلی عزیزه این نسترن به خدا.

 برگشتم شهر دانشجویی، با بنفشه برگشتم که اومده بود تهران . چون تولد پسر خالش بود.

توی هفته اتفاق خاصی نیافتاد . فقط روز آخر با بچه ها ( سمانه و الهه و بنفشه ) رفتیم خرید کردیم . من یک عینک آفتابی تقلبی هم خریدم. و کلی الان به خاطرش happy هستم ! خیلی با کلاسه به جون خودم . بعدا ها که برم سر کار یه دونه از این 400 تومنی هاش می خرم با اولین حقوقم :)) هه هه  ... بیشتر به خاطر کوه که می ریم توی برف و آفتاب می زنه و آدم برف کوری میاره خریدم. چون خیلی آفتابی که تیو برف میفته چشم رو اذیت می کنه...

آخر هفته زود برگشتم . چهارشنبه سوری با الهه و حمید و ستاره دوستم و رهام و سه تا خواهراش و سحر و خواهرش عسل رفتیم بیرون و بسسسسسسسیار خوش گذشت. شاید یه 15 - 20 باری از روی آتیش پریدم. رفتیم طرف پو-نک . اونچا یه عالمه آهنگ اینا هم بود و کلی مردم می رقصیدن و شاد بودن. ستاره هم با دوست* پس ر ش دعواش شده بود و برای همین با من اومد. ستاره هم خیلی خوشگله هم خیلی شاد و خونگرم و معتمد بنفس و زووود با دوستای من دوست شد خدا رو شکر. ستاره دوست اول تا چهارم دبستانمه که دبیرستان فهمیدم همسایه ایم و دوباره خیییییلی با هم رفیق شدیم. ولی بازم چند سال رفته بود خارج از کشور ولی به هر حال جز صمیمی ترین دوستانمه.

من تمام مدتی که از روی آتیش می پریدم به یاد خیلی از خاطرات امسال بودم .اتفاقات اول سال . احساسات خودم در این سال ، وضعیت درسهام و علت خراب شدن وضعیتش ، دوستام وعشق و .... و تمام مدت می گفتم زردی خاطرات رو به آتیش می دم وسرخی عشق رو ازش می گیرم ... خیلی شب خوبی بود و من حس خوب و بهتری داشتم...

بعدشم که بچه ها خیلی گرسنه بودن ولی همه جا بسته بود. برای همین یه جا نزدیک خونه حمید ذرت مکزیکی گرفتیم و خوردیم و اونم چسبید و خوش گذشت. یه چند تا بچه هم اونجا بودن با مامان باباهاشون که همش به هم پا می دادن :)) به جون خودم. کلی بهشون می خندیدم . دختره برای پسره ناز می کرد و عشوه می اومد... الهه می گفت به خدا باید از اینا یاد بگیریم ...

بعدش هم که اومدیم خونه . 

آخر هفته جمعه ، با بچه های گروه داداش احسان که محمد ت و محمد ص و محمد خودمون هم بودن و میترا و مریم ( میترا و مریم خواهرای مرجان دوست صمیمی دبستانمه که خودم با این گروه آشناشون کردم )  و دوست ** دخت ر محمد ت ، فریده و نیلوفر و شاهین و علی و سجاد و رها و داداشش امین و مریم و مهران و الهه و امیر م و .... ( بعدا یادم بیاد مینویسم ) 19 نفری شده بودیم و رفتیم گلاب دره.

دیدن یه سری بچه ها که قبلا مجاری بودن بسسسیار جالبناک بود . و دیدن میترا و مریم هم همین طور بعد از این همه سال . و دوسشون دارم ... بچه های خوبین

بعد از این که اومدم خونه به خاطر مسائلی بسیار دلم گرفت دوباره. الان خیلی عجله دارم بعدامیام مینویسم ایشالله.

فرداش با المیرا و ریحانه و ملیکا رفتیم بیرون. ریحانه هم خارج از کشور بود و مدتی بود که ندیده بودمش و دلم براش تنگ شده بود. مثل همیشه خانم و ناز بود. اون روز هم خیلی خوش گذشت و خندیدیم. ( من از درون مثل چند ماه گذشته .... )  رفتیم هم ناهار خوردیم هم بعدش با شهر یه عالمه عکس های خنده دار ، با یه کامیون بزرگ عکس گرفتیم و با یه کامیون پر از زباله ء شهرداری هم عکس گرفتیم و خیلی عکس های خنده دار و باحالی شدن و گذاشتیمشون اف بی ... و مورد تمسخر خاص و عام واقع شدیم ولی خیییلی خوب بود... ریحانه همش از خونه بهش زنگ می زدن که زود باش برگرد. ولی ماشیینش رو دم خونه ملیکا پارک کرده بود و خیلی نگران بود... 

بعدش من و المیرا رفتیم کافی شاپ مجتمع و من کافه گلاسه و اون شکلات گلاسه خورد . اونجا ما یکی از دوستای دبیرستانمون و دختر خالش رو هم دیدیم که متاسفانه داشتن سی گار می کشیدن ...

همون کافی شاپ که بودم محمد زنگ زد که ما بیرونیم با آناهیتا اینا اگه دوست داری بیا . خیلی دیر بهم خبر داده بود و یه جوری که انگار می خواست من نرم اصلا. گفتم اگه بام می اومدین می شد ولی الان برای دربند دیره دیگه نمی تونم که خودش به بچه ها گفت بیاین بریم توچ*ال اونا هم قبول کردن و منو هم المیرا گذاشت اونجا . رفتم دستشویی تا اونا رسیدن. با این که خیلی هم سرد بود. و باد می اومد ولی من اصلا سردم نبود و خوشحال بودم که بچه ها رو و آناهیتا رو برای بار آخر می بینم. خیلی اون شب خوش گذشت . مریم و شهرام و محمد و آناهیتا و عباس و احسان و محدثه بودن. 

تعریفای مریمو آناهیتا.بعدا مفصل تر می نویسم.

همین دیگه فعلاااا ... بعدا میام اگه نکته ای بود می نویسمش. الان خیلی عجله دارم... فعلا باییییییییی دوستای خوبم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 13:55  توسط زندگی  | 

سال 91 مبارک، عیدتون مبارک:)

سلام به دوستای مهربون و عزیزم :* 

امیدوارم سال جدید برای همتون به شدت مبارک باشه ...

پر از سلامتی باشه پر از شادی باشه پر از حس خوب باشه... پر از عشق پر از لحظه های ناب و قشنگ...

امیدوارم اونایی که رو تخت بیمارستانن حداقل دلشون شاد باشه و زود زود حالشون خوب شه. اونایی که خانه سالمندانن تنها نمونن ... اونایی که تنهان و کسی رو ندارن خدا رو توی قلبشون حس کنن. 

امیدوارم هیچ کس تنها نمونه. و هیچ کس عذاب نکشه هیچ کس غم نداشته باشه...

و در مورد خودم هم یه عالمه آرزو دارم...

امیدوارم سال 91 سال خیلی خوبی برای همه باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 13:56  توسط زندگی  | 

دربند با آناهیتا، میکلا و بچه ها - جلسه باشگاه

چهارشنبه ای که گذشت قرار بود آناهیتا دوستمون و یکی از بچه های اکیپمون از خارج از کشور بعد از یه سال بیاد و ما همگی خیلی خوشحال بودیم که می بینیمش . توی اف بی به من گفته بود به دوستامون اطلاع رسانی کنم که جمعه بریم دربند. منم تقریبا به همه بچه ها اس دادم که آناهیتا برگشته 

جمعه ساعت 7:30 تج*ریش قرارمون بود من که رسیدم بچه ها توی حلیم فروشی بودن واقعا از دیدن آناهیتا خوشحال شدم دوست ایتالیایی اش رو هم به اسم میکلا آورده بود واقعا دختر ناز و مهربون و دوست داشتنی بود من واقعاا عاشقش شدم. اونجا نیلوفر و شاهین رو دیدم و حمیدرضا دوست نیلوفر اینا و مریم و مهران هم بودن. بقیه رو تازه باهاشون آشنا شدم از دوستای آناهیتا اینا بودن اسم یکیشون اصغر بود اسم یکی دیگشون شهرام . بعدش هم داداش احسان و پسرم مسیح هم اومدن و رفتیم سمت دربند اونجا یه عالمه از دوستای آناهیتا و خواهراش و دختردایی اش اینا رو هم دیدیم اونا خیلی زیاد بودن دیگه یه 22-23 نفری شده بودیم اسم خواهرش آرمیتا بود اسم اون یکی رو یادم نمیاد یکی از دوستاش مهسا بود که فکر می کرد من همسن خودشم ( متولد 73 بود) زیاد با همه ی دوستاش حرف اینا نزدیم چون انقدر جمعیت زیاد بود که نمیشد با همه رفیق شد من تقریبا کل مسیر رفت و برگشت با میکلا بودم و باهاش انگلیسی دست و پاشکسته حرف می زدم. یه لنگه از یخ شکنم رو بهش دادم ، یه لنگش که پای خودم بود ،اون یکی یخ شکنم رو هم دادم به داداش احسان که می گفت من اینجوری می تونم به همه کمک کنم :دی  میکلا خیلی ناز بود آناهیتا بهش یاد داده بود که بگه خوشبختم. هر کی رو بهش معرفی می کرد می گفت خوووشبختم با یه لحجه ی باحال . الان هم توی اف بی با هم دوست شدیم ... خلاصه که خیلی کم رفتیم بالا و توی یکی از کافه های بالا که بیشتر اوقات هم همونجا می نشستیم با بچه ها... در کل خییییییییییلی خوش گذشت. سجاد و رها هم اومدن همون موقع من خیلی خوشحال شدم واقعا...  نیلوفر همش بارون بارون می خوند شعرای ج و اد می خوندن می گفتن هرکی ج واد تر بخونه برندست دختر اح م د آباااااد... منم که افتاده بودم رو دور جیغ ویغ و مسخره بازی و یکی باید منو از برق می کشید بیرون. انقدر هممون رو هوا بودیم که اون شهرامه همین جوری هاج و واج مونده بود داشت عاقل اندر سفیه نگاهمون می کرد که یهو منم نگاهش کردم زد زیر خنده ( آخه قبلش خیلی دپرس می زد ) بعدشم که رو تخت جا نبود من واستاده بودم  پسره بنده خدا رفت روی اون یکی تخت تنهایی با پسرم نشستن یه خرده حرف زدن. البته بچه ها هم کلی سر به سرشون میذاشتن که بیاین جا میشین... 

شاهین و نیلوفر نون پنیر ل ب نه ی کا*له ( که من خیلی دوست دارم) و گوجه خیار آورده بودن خیلی خوب بود. داشتم می گفتم یه عالمه شعر اینا خوندیم من اومدم خونه تون *برای خوا س تگاری رو خوندم ، مهران بازم با صدای قشنگش دوسه تا شعر برامون خوند...

البته میکلا و یه سری از بچه ها روی یه تخت دیگه نشسته بودن بعد که ما از این طرف همش جنگولک بازی در میاوردیم میکلا از اون ور برام بوس و اینا میفرستاد :) و از راه دور لاو می ترکوندیم...

نیلوفر که قبلا بهم یه کتاب فوق العاده از جب*ران خلی*ل جبران هدیه داده بود به اسم دلواپس *شاد*^مانی تو هستم که واقعا دوستش دارم. ولی  اولشو برام ننوشته بود، برده بودم که برام اولشو بنویسه... برام نوشت :

دلـی کـه غیـب نمایست و جـام جم دارد              زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

بـه خـطّ و خـال گـدایان مده خزینه دل              به دست  شاه وشی ده که محترم دارد

 زندگی عزیزم برات بهترین ها رو آرزو دارم و همیشه بهترین باشی دوستدار تو نیلوفر اسفند90

بعدشم که راه برگشت من و میکلا بازم همش با هم بودیم تمام مدت دست همو گرفته بودیم

آخرش هم بعد از wc من از بچه ها خداحافظی کردم که برم جلسه ی باشگاه کلی هم با میکلا ابراز احساسات در کردیم. 

همیشه کوه می رفتیم زیاد گرسنه نمیشدم و خیلی نیازی به غذا حس نمیکردم ولی این دفعه کلی دلم غذا می خواست تج**ریش هم پیراشکی گرفتم و هم ذرت مکزیکی از این بستنی فروشی دومیه که قبلا کنارش آی *س پک هم بود . من کلا" این مغازه هه رو خیلی دوست دارم :)) ذرته رو هم توی اتوبوس خوردم به همراه آهنگ های توی گوشم و کلی خووووب بود.

بعدشم که رسیدم به محل باشگاه . آقا همه هر بار کلی تمیز و مرتب و شیک میان من هر بار با کفش گنده ی کوه و کوله و باتوم :دییییی 

خیلی جلسه ی مفیدی بود آقای حمید ف در مورد روند معتاد شدن صحبت کرد که خیلی حالب بود راحع به اندرو*فین بود که چجوری مواد مخدر باعث کم ترشح شدنش می شه و کم ترشح شدنش باعث ایجاد درد و اعتیاد میشه... و کلا از خصوصیات اندر*وفین گفت :)   ( که البته من چون دیر رسیدم به اولای صحبتای آقای حمید ف نرسیدم بعدا توی آنتراک رفتم ازش پرسیدم که چی گفته بود و نوشتم ) 

تولد استاد هم بود این بار از دیدنش خیییلی خوشحال شدم در مورد هدف گذاری برای سال جدید صحبت کرد که بهترین کار اینه که اصلی ترین اهدافمون که سعی کنیم بیشتر از 4-5 تا اصصلی نشه رو بنویسیم و روی کاغذ بیاریم. دیگه این که می گفت سعی کنید برای اهدافتون عکس تهیه کنید فیلم اسلایدشو حتی پاور پوینت ... و هر روز بهش نگاه کنید و... 

من اون روز در جلسه ی باشگاه حس خیلی خیلی خوبی داشتم. 

یه آقای دکتر دیگه هم حرف زد که اونم خیلی خوب بود صحبتاش. این که همه ی تغییرات از خود آدم شروع میشه و انگشت اتهام رو سعی کنید بیشتر به طرف خودتون بگیرین تا دیگرون. 

حمید ف بازم حرف زد و می گفت هر چه قدر هم بقیه بد باشن شرایط بد باشه اوضاع جا م*عه به هم ریخته باشه آقا جان تو خوب باش. تو سعی کن خوب باشی... و این که می گفت این جمع رو سعی کنید حفظ کنید یادتون نره چرا دور هم جمع شدیم و ... 

واقعا هم من که این جمع رو خیلی دوست دارم یه جورایی مثل فک و فامیلمون شدن

توی آنتراک استاد باهام حرف زد ازم گلگی کرد که بهشون سر نمیزنم . و حرفهاش برام جالب بود . یعنی خوش موقع بود و من خیلی نتایح از خیلی چیزها گرفتم. در کل که استاد بسییییی لطف داشت 

آخر جلسه هم به بچه های فعال باشگاه جایزه کتاب دادن اصلا فکر نمی کردم منم جز اون لیست باشم ولی بودم... 

بچه های گروه خیریه هم جداگانه تشویق شدن و واقعا هم خیلی زحمت کشیده بودن و تمام مخارج آسانسور یکی از بیمارستانها رو تونستن جور کنن توی این دو سال . خیلی خیلی هم به خاطرش زحمت کشیدن

بعد از باشگاه هم با صنم با بی آر تی برگشتیم با این که دیر وقت بود بستنی فروشی دیدیم من در حد بنز دلم بستنی خواست . صنم شیر موز هویج گرفت که من تا حالا نخوردم ولی صنم و امیر خیلی دوست دارن منم که با کمال مییییل توی اون سرررما بستنی خوردم و جاتون خالی خیلی چسبید

بعدشم بالاخرههههههههههه تشریف مبارکم رو بردم منزل. 

اینم از این ;) 

دوستای خوبم شاد شااااااد باشید :* :)) 

( این پست رو شنبه نصفه نوشته بودم و الان که چهارشنبه ی هفته ی بعدشه به روز کردمش ) 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 15:0  توسط زندگی  | 

دوستی دوستان - لکچر زیان

سلام بر همه دوستای گلم

الان اومدم کافی نت بدجوری تنم درد می کرد از فرط بی اینترنتی خواهر جون مع *تاد شدیم رفت

دیروز که یکشنبه باشه کنفرانس زبان داشتم خوب شد یعنی اصلا یادم رفته بود کنفرانس دارم شنبه شب که تو راه بودم می رفتم ارا*ک یهو یادم افتاد یکشنبه ساعت 4 بعدازظهر لکچر دارم حالا خوبه لغتای درس رو درآورده بودم و یه سریشونو هم حفظ کرده بودم هفته ی پیش. صبحش ساعت 3 پاشدم شروع کردم به خوندن آخه از هشت تا دوازده هم سیالات و آزمایشگاه مقاومت داشتم دوباره از 12 تا 4 هم خوندم و خیلی خوب شد و مورد تشویق جناب استاد قرار گرفتیم هیییییییییی یادش بخیر یه زمانی دبیرستانی بودیم و همه درسامون خوب بود. و مورد تشویق معلمامون بودیم. اومدیم دانشگاه پاک از دست رفتیم. ترم قبلی انقدر بد شد همه چی که من با خودم یه پیمانی بستم و فرض کردم این ترم یه شروع جدیده و اصلا فرض کردم که از دبیرستان تازه اومدم... ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است :)

دیروز بعد از زبان تحلیل هم داشتم تا هشت دیگه اومدم خونه جنازه بودم لوبیا پلو ( لوبیا چشم بلبلی ) درست کردم ریختمش توی آرامپزه که کمترین ساعتش 2 ساعت بود بپزه. آخه دیدم بخوام جدا لوبیا بپزم سخته - آخه کاکو شیرازی باشی همین میشه دیگه - اینه که همرو ریختم توی آرامپز که بپزه ولی از اونجایی که خیلی وقت بود باهاش کارنکرده بودم حواسم نبود که لازم نیست آب زیاد بریزم این شد که دقیییقا تبدیل به آش شد و آش برنج و لوبیا خوردم هه هه خلاصه که ساعت 11 که آش برنج و لوبیا رو خوردم خوابیدم می خواستم صبح پاشم از 8 برم کتابخونه ولی انقدر دیروزش خسته بودم که تا 11 خوابیدم . تا عصرش هم که کلاس نداشتم کتاب شاز ده کو چولو رو دوباره خوندم و کلی هم گریه کردم . واقعا من عاشق این کتابم. آقااااا "  وقتی گلت رو اهلی می کنی ، تو مسئول گلت هستی . تو مسئول گلت هستی ... شاز* د ه کو* چولو با خودش تکرار کرد: من مسئول گلم هستم ... عاشق تک تک دیالوگ هاش و مخصوصا این دیالوگ هستم...  " 

همین الان با داداش احسان حرف زدم ببینم برنامه جمعه چه جوریه .چون این هفته آناهیتا (یکی از دوستامون) داره از خارج از کشور میاد و میخواستیم ببینیمش. ولی چون انت* خ ابا*ته فکر کردیم نریم بیرون بهتر باشه تجم ع نشه دیگه ... هیییییییییییی همین الان هم فهمیدم که محمد رفته سربازی بی خبر و داداش احسان هم لو داد که محمد و مرجان با هم دوست شدن . یعنی داشت می گفت آرهههههه تا با این دختر دوست شد یهو رفت سربازی و این شد که من فهمیدم واگرنه هنوز سکرت بود :)) هه هه 

خلاااصه همین دیگه. برویم خانه و در تنهایی خود درس بخوانیم خفن.

الانم این دوتا دختر بغل دستی من افتادن روی خنده ... و از خنده شان شاد شدیم :) 

دوستون دار م هوار تا :*****


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 20:18  توسط زندگی  | 

دربند با الهه تا طناب ها

دیروز که جمعه باشه با الهه برنامه کوه گذاشته بودم . البته نیلوفر و شاهین و اون یکی محمد که من هنوز ندیدمش و دوستش فریده و محمد هم قرار بود خودشون برن درب*ند ولی می خواستن اول تج*ریش حلیم بخورن و بعدشم همون کافه های پایین بشینن . من و الهه هم نمی خواستیم سنگین بریم ولی دیگه نه تا این حد نهایتا تا شیرپلا می خواستیم بریم. صبح الهه یه ساعت خواب موند و ما هم ساعت 9 تج*ریش بودیم بعدشم که رفتیم دربن*د و تا یه جایی که بالا رفتیم . که محمد به گوشی الهه زنگ زد که سلام چه طوری و چه خبر و کجایین و این حرفها . که فهمید فقط من و الهه ایم. دوست داشت باشه ولی خونشونو آب گرفته بود. الهه بهش گفت تو که قرار بود با اونها باشی منم واسه همین بهت خبر ندادم. می دونستم که از دست منم یه جورایی دلخور شده که بهش نگفتم چون هفته ی پیش که برنامه ی بچه ها توی اف بی بود مرجان میترا اینا هم بودن که من نمیخواستم بعد از این همه سال مرجان و میترا اینا رو توی اکیپ ببینم می خواستم جدا ببینمشون . و خلاصه به چند دلیل مختلف من نمی خواستم برم. اون وقت محمد یه عااالمه به من اصرار می کرد که باید بیای و چرا نمیای . همین جوری که گفتم محمد همه کارها و حرفهاش در لفافه هست و مثلا می گفت اون یکی محمد گفته حتما پیدات کنم بهت خبر بدم که بیای من میگفتم مرسی از قول من ازشون تشکر کن می گفت باشه فردا خودت بیا تشکر کن یا نمیدونم می گفتم من نمیتونم بیام می گفت صبح نتونی بعد از ظهر که حتما می تونی خوب بعد از ظهر کجا بریم ؟ من می گفتم نمیدونم شما می تونین مثلا فلان جاها برین می گفت منظورت اینه که نمی خوای بیای !! بعدشم گفت زندگی مشکووووووووووک می زنی !! گفتم این همه خودت نمیومدی مشکوک می زدی اونم بی خیال شد و تا یه هفته کلامی حرف نزدیم با هم . تا امروز که زنگ زده بود. آخه من چند بار توی اف بی دیده بودم آنلاینه ولی بهش مسیج ندادم که فردا با الهه کوه میریم. اینه که بعد از این که با الهه حرف زد بهش زنگ زدم گفتم الانم می رسی بیای زیاد بالا نرفتیم که گفت نمیتونه بیاد خونشون خیلی وضعیتش داغونه. گفتم فکر می کردم با اونایی دیگه خبر ندادم گفت نه بابا خواهش می کنم منم فکر می کردم با ما میای نمیدونستم برنامتون جداست. خللااااااااااصه که ما بساطی داریم سر این خبر دادن و  ندادن ها .  همیشه یه سری دلخوری ها به وجود میاد که فلانی به ما نگفت فلانی به ما گفت . 

یه خرده که رفتیم بالا یهو احسان رو دیدیم. دیدیم داره داد میزنه به دوستاش میگه کی انبردست داره. ما داد زدیم ما نداریم یهو ما رو دید و کلی کف کرد. خیلی حال میده آدم توی کوه آشنا ببینه. احسان هم با یه اکیپ دیگه از دوستاش اومده بود. با اون اکیپه هم آشنا شدیم. یخ شکن احسان خراب شده بود داشت درستش می کرد یه خرده معطل شدیم من اون یکی یخ شکنم رو بهش دادم. یه لنگشو بست یه لنگه هم یخ شکن خودش بود. بعدش احسان و رفیقش ارشیا هم باهامون اومدن تا یه جایی . بعدش که رسیدیم به دم طناب ها تصمیم گرفتیم بشینیم یه صبحانه بخوریم که من آبجوش آورده بودم و تو کیف من و الهه هم که همیشه نسکافه هست با بیسکویت اینا. من و داداش احسان از دست هم دلخور بودیم. احسان گفت گله دارم ازتتتتتتتت من گفتم من بیشششششششششششتر :)) یهو احسان یادش افتاد که اون یکی لنگه ی یخ شکنمو پیش دوستاش جا گذاشته. به من گفت آبجی تو بیا با هم بریم اینو برداریم بیاریم من باهات حرف دارم. حالا یه عاااالمه راه بودا !! ما هم توی تعارف موندیم خواهر جون. ولی دیگه رفتم ناراحتیمو بهش گفتم و اونم فهمید و گفت آره راست می گی چشم از این به بعددددد! همیشه هم به من می گه تو واقعا خود خود محدثه هستی برای من. و روز خواستگاریم تو باید حتما باهام باشی . و اووووه یه عالمه ازم تعریف کرد همون موقع که شروع کرده بود به تعریف کردن : آبجی زندگی تو هم خیلی ظاهر زیبایی داری هم خیلی درون زیبایی !!! همون موقع یه دختره داشت از کنارمون رد میشد بهم گفت باااور نکنی هاااا !! داره خالی می بنده :)) منم که کلی خندم گرفته بود گفتم نه بابا آبجیشم. گفت هر چی باشی اگه واقعا این جوری باشه دیگه گفتن نداره همه چی توی عمل باید ثابت شه. حالا داداش احسان حرصی می خورد بعدش به من می گفت نه خیرم اینجوری نیست پس خدا زبونو واسه چی به ما داده. اینم از این خلااااصه :دی 

بعدشم که برگشتیم بالا دوست احسان خداحافظی کرد و برگشت پایین . الهه فهمید حالش اوکی نیست ما هم که نمیخواستیم سنگین بریم دیگه تا شیرپلا هم نرفتیم از همون دم طناب ها رفتیم یه کافه که همونجا بود .احسان اونجا یخ شکنشو درست کرد.سه تایی سوسیس تخم مرغ و نیمرو گرفتیم و دور هم خوش گذشتتتتتت احسان در کمال پررویی می گفت مگه میشه با یه زن سر کرد و حتما تا 4 تا رو پیش میره . می گفت به پدربزرگش رفته که 78 تا زن داشته :دیییی هر یه جمله ای هم که می گفت می گفت آبجی زندگی اینجاست راجع به من فکر بدی نکنی :)))

بعدش که برگشتیم پایین رفتیم پیش دوستای احسان یه خرده برف بازی کردیم اونا جوجه کباب داشتن بهمون تعارف کردن ما نخوردیم. ( به نظرم یه دونه می خوردیم بد نبود که ناراحت نشن خوب ولی تازه ناهار خورده بودیم) کلی هم عکس گرفتن ولی من و الهه توی عکساشون نرفتیم چون میذاشتن توی اف بی. بعدشم که بعد از کللللی معطلی با همون گروهه برگشتیم پایین. اونا همشون یخ شکن و امکانات نداشتن من اون یکی یخ شکنمو دادم به ارشیا و اومدیم پایین . خیلی خوشحالم جون قبلا واقعا نمیتونستم بیام از کوه پایین الان واقعا راحت اومدم تاااازه قبلا من همیشه به کمک بچه ها می اومدم الان خودم همش به این دوستای جدیدمون کمک می کردم خیلی حال میداد کلی خداروشکرررررررر :) رسیدیم پایین هم بچه ها یه دعوای مفصل با راننده تاکسی کردن یخ شکن و پولهای احسان هم گم شد آخرش بد تموم شد ولی در کل خوش گذشت و من واقعا یه عالمه انرژی گرفتم. 

بعدشم به حمید اس دادم که جاش خالی بود و اونم زنگ زد. چون کار داره دم عیدی نمیتونه بیاد بهش گفتم که مرسی هر دفعه کمکم می کردین من یاد گرفتم از کوه بیام پایین . وقتی بهش گفتم من امروز به بچه های اون گروهه کمک می کردم خییییلی ذوق کرد و تشویقم کرد. 

آخ جون صدای اذان ظهره ... عاشقشم.

فعلا بای بای 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 12:18  توسط زندگی  | 

سمانه-کلم پلو-کوکو سیب زمینی- نامزدی هم کلاسیهام-همخونه جون

شنبه شب رفتم ارا*ک . برناممو جوری تنظیم کردم که بابا بنده خدا نخواد هی منو برسونه و وقتایی که میتونم خودم برم ترمینال یا از ترمینال برگردم.

فرداش برای اولین بار کلم پلو درست کردم. البته به لطف مامان طبق معمول کلم آماده خرد کرده همراه با پیاز تفت داده شده در فریزر داشتم. به سمانه هم زنگ زدم که بیاد اونم خوشش اومد. 

راستی خبر خوب این که دوتا از همکلاسیهای من هم با هم نامزد کردن. مهدیه یکی از دوستای صمیمی منه که دانشجوی کامپیوتر بود و بعدا تغییر رشته داد اومد عمران. چون ما یه روز همین جوری با هم دوست شدیم وقتی مهدیه اومد عمران تنها دوستش من بودم. من در جریان علاقه ی مهدی به مهدیه بودم ولی فکر نمیکردم که خانواده مهدیه و حتی خودش قبول کنن. خیلی براشون خوشحال شدم. مهدیه هم خیلی خوشگله هم خیلی خیلی دختر فوق العادیه و تقریبا می تونم بگم جز بهترین دخترای کلاسه. ولی خوب مهدی از نظر ظاهر اون جوری نیست که در نگاه اول هر دختری خوشش بیاد یا قد و بالای آنچنانی نداشت ، البته خود من به شدت مخالف اینم که آدم بر اساس ظاهر تصمیم بگیره. ولی با توجه به خواستگارایی که مهدیه داشت من فکر نمیکردم که قبول کنه. یه روز ترم پیش سر کلاس آمار مهدیه بهم گفت زندگی یکی از بچه های کلاستون به شدت عاشقم شده. گفتم کی ؟ گفت حدس بزن. همرو گفتم جز مهدی. وقتی بهم گفت کلی تعجب کردم .یادم افتاد در گروه نقشه برداری با هم بودن. اون روزی که مهدیه به من این خبر رو داد من منتظر بودم که بهم بگه چه جوری باهاش برخورد کرده ، یا چه جوری بهش گفته نه !! ولی دیدم مهدیه گفت به نظرت چه جور پسریه ، و بعدش خودش گفت که به نظرم بچه ی خوبیه و به نظرم باید روش فکر کنم ! خلاااصه این شد که مهدیه بعد از یه مدت قبول کرده بود .و الان تقریبا کمتر از دوهفته است که رسما" نامزد شدن و حلقه ی نامزدی انداختن. 

مهدیه هر وقت از مهدی حرف می زد می گفت زندگی نمیدونی مهدی چه قدر دوست داره !! همیشه می گه توی دخترای کلاس فقط خانم (من) رو دوست داره .هر بار مهدیه اینو می گفت  من فکم می چسبید کف زمین. چون من با مهدی  و کلا" با بچه های کلاسمون بیشتر از سلام علیک نداریم. تازه با خیلی هاشون همون سلام علیک رو هم نداریم!! آخه اونا روشونو می کنن اون ور و مانیز بالطبع !! 

بعد که نه این که مهدیه یه بار اینو بگه شاید تا الان 10 باری گفته باشه. منم هر بار کلی می خندم و می گم آخه ما که به جز سلام حرفی نمیزنیم بر چه اساس. می گه نمیدونم می گه خیلی با انرژیه خیلی معصومه !!! منم دیگه تشکرات لازم رو منظور میدارم از مهدیه! این بار هم به مهدیه گفته برو به خانم ( من ) بگو که خیلی مواظب خودش باشه . گفته دلم می خواد یه پسر خیلی خوب که هیچ عیب و ایرادی نداشته باشه پیدا کنم و یه هم معرفیشون کنم. چون لیاقت بهترینا رو داره ... منم دیگه کلا" از تعجب دهنم وا می مونه. و خدا رو بسی شکر می کنم :)) 

این دوشنبه ای که گذشت، همون روزی بود که بعد از کلاس تحلیل سازه ، ما یعنی من و زهرا فهمیدیم که این دوتا نامزد کردن و کللللی خوشحال شدیم. وقتی برگشتم خونه ساعت 6-7 این حدودای عصر بود که مهدیه زنگ زد بهم و گفت مهدی میخواد بهت شیرینی نامزدی بده اولش من هی تعارف کردم . مهدیه می گفت مهدی می گه اگه الان نیای دیگه هیچ وقت بهت شیرینی نمیدم. منم رفتم سمت باغ ملی و در یکی از فست فودهای باغ ملی با همدیگه همبرگر خوردیم. خیلی خوش گذشت. قبل این که بریم من نمیدونستم باید چی بگم و ... ولی وقتی با هم بودیم کلی حرف پیش اومد و کلی هم شوخی و خنده کردیم. منم یه عالمه بهشون تبریک گفتم و مخصوصا یه عالمه بیشتر به مهدی تبریک گفتم که چه گل دختری نصیبش شده و کلی از محسنات مهدیه گفتم... بعد یه موضوعی که پیش اومده بود این بود که مهدی حلقشو گم کرده بود و مهدیه یه خرده از دستش دلخور بود. یه بار مهدی با یه عالمه اخم به مهدیه گفت امروز سر فلان کلاس حلقه ات دستت نبود. بعد مهدیه با کلی شرم و خجالت و این حرفها گفت که آره مثلا اون موقع توی کیفم بود . من گفتم از شما بهتره که گم کردین حلقه تونو . بعد دیگه کلی خندیدیم و مهدیه هم شیر شد و گفت راست می گههههه. مهدی هم اولش گفت خوب من حرفی نمی تونم بزنم الان! ولی بعدش گفت من نداشتم و ننداختم ولی مهدیه داشته و ننداخته . گفتم مهدیه می خواد وضو بگیره حلقه رو می ذاره توی کیفش شما وضو می گیرین می ذارین کنار شیرآب بعدشم یادتون میره ورش دارین!! دیگه بازم خندیدیم قبلش مهدی گفته بود از این به بعد خانم ( من ) رو با خودت بیار ازت حمایت کنه . آخه کلی بار از مهدیه در موضوعات مختلف حمایت کرده بودم و کلی هم تعریفشو کرده بودم. ولی این دفعه مهدی گفت ببین پشیمون شدم دیگه خانم ( من ) رو با خودمون نمیاریم :دی 

آره دیگه خلاصه فکر کنم همه تعریفاشو پس گرفت :دییییی 

فرداش هم همخونه جون اومد از شهرشون پیشم. اومده بود دنبال یه سری کارای فارغ التحصیلیش. خیلی هم خوب بود . تا کلی وقت با هم حرف زدیم . برای شام هم سریع دوباره کلم پلو درست کردم . مامانم بهم کوفته ریزه ی آماده یخ زده هم داده بود اونو هم زدم بهش خیلی خوب شد. می بینین چه آشپزی راحتیه ؟ :دی 

 آخرین ترمی که همخونه باهام بود همکلاسی همخونه جون - که من بهش می گفتم عمو علی - خواستگارش بود اولش همینجوری آشنایی بود بینشون ولی کم کم همخونه جون بهش علاقه مند شد . و وقتی به صورت رسمی رفتن خواستگاری به هم خورد اونم سر مه*ریه. و من واقعا حق رو به همخونه جون می دم. همخونه جون اینا گفته بودن 314 نیم سکه! تازه سکه هم نه. ولی پدر داماد گفته 14 تا سکه. همخونه جون هم حرف خودم رو میزد می گفت برای من مهم نبود 1 دونه باشه یا 300 تا مهم برخوردشون بود که خیلی بد بود... خلاااصه داشت می گفت این مدتی که داشته واسه کنکور فوق می خونده چه عذابی کشیده و این حرفها. الان کماکان با عمو علی در ارتباطه. همخونه جون دختر بسیار غدی بود و هیچ وقت نمی گفت از کسی خوشش میاد یا علاقه ای هست ... ولی الان عوض شده بود و خودش هم اینو می گفت . می گفت من کاملا عوض شدم الان دیگه راحت می گم دوسش دارم . می گفت انقدر این مدت توی خودم ریختم که خیلی عذاب کشیدم. و فهمیدم خوب نیست که آدم این جوری باشه می گفت همیشه علی کوتاه می اومد در همه چی . و بعدا به این نتیجه رسیدم که یه جایی هست که بالاخره خسته میشه. و حالا او هم در رابطشون از خودش مایه میذاره. خلاصه که من از همخونه جون یه چهره ی جدید دیدم. که خیلی راحت آهنگ عاشقانه که گوش میدادیم می گفت داره به علی فکر می کنه. و خیلی راحت حرفهاشو بهم میزد. برخلاف گذشته که من می دونستم همخونه دختر خیلی مهربونیه ولی هیچ وقت بروز نمیداد ولی الان خیلی بهتر شده بود. هرکس دیگه ای که میاد خونه یه خرده حس می کنم مهمونه ولی همخونه جون واقعا حس مهمون بودن نداره واقعا خونه خودشه و وقتی بود خییلی حس خوبی داشتم دوست دارم بازم بیاد زیادم بیاد. اون شب سمانه هم بهم زنگ زده بود که بیاد پیشم ولی بهش گفتم مهمون دارم و کنسل شد. دوست نداشتم حالا که همخونه جون بعد این همه وقت اومده پیشم مهمون دیگه ای هم بیاد که اونم نتونه حرفی باهام بزنه. 

فرداش که چهارشنبه باشه بعد از دوتا کلاس عمومی و شستن ظرفهام و جارو زدن پله ها اومدم تهران و ساعتش هم خوب بود و خودم برگشتم خونه. اومدم خونه دیدم پسرعموم هم خونمونه. سرشام مهدی حرفهای خنده داری زد. موقع شام گوشی من به خاطر میس کال های ده شب هی زنگ می خورد. مهدی هم که فکر می کرد من عمدا جواب نمیدم یا شخص خاصیه الان. می گفت جواب بده منم حال نداشتم توضیح بدم میس کال 10 شب چیه دقیقا... ( همونی که قبلا هم گفته بودم این که با این دوستای اکیپمون ساعت 10 شب به یاد همین و واسه هم دعا می کنیم و میس کال می اندازیم ) 

بعد از شام الهه دوستم زنگ زد که برنامه کوه واسه جمعه هماهنگ کنیم اول به گوشیم زنگ زد گفتم خونه رو بگیره . وقتی خونه رو گرفت و داشتم باهاش حرف می زدم در حالی که داشتم می رفتم توی اتاق خودم بحرفم و گوشی تلفن دستم بود و گوشی موبایل هم اون یکی دستم مهدی اشاره کرد که بده گوشی تو ببینم . منم گوشیمو دادم دستش گفت البته می خوام مدلشو ببینما قصد فضولی ندارم منم گفتم نه این حرفها چیه و بعدا با الهه پای تلفن کلی خندیدیم و من می گفتم توی گوشی من جز میس کال 10 شب هیچی پیدانمیشه. آخه نکته مهم اینه که گوشی من و داداشم دقیقا عین همه و گویا داداشم هم با کمی تحکم بهش گفته عین مال منه دیگه ! 

منم بعدا" کلی حال کردم :دی به خاطر حرف داداشم حال کردم :)

این هفته در خانه دانشجویی مواقعی بود که اس ام اس می نوشتم دلم خیلی گرفته و تمام گوشیمو زیر و بالا می کردم ببینم به کی بفرستم ولی به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم. تنها کسی که می دونستم اگه براش بفرستم درصدد شاد کردنم برمیاد و این که از دلتنگی من دلش بگیره مامانم بود که از بس همیشه سرشو می خورم و براش حرف می زنم دیگه ساعت 2 نیمه شب بی خیال اس دادن شدم :)  البته این هفته هم که گذشت و این روزا هم همه اش می گذرند. و همه ی اون شب ها هم به صبح می رسند. 

راستییییی این هفته یه بارم کوکو سیب زمینی درست کردم فکر میکردم خیلی سخت باشه ولی فهمیدم خیلی باحال و راحته :))) 

برای همه ی دوستان گلم آرزوی شادی و سلامتی بسیااااااااااااااار می کنم :) 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 23:59  توسط زندگی  | 

چند بار توچال - جلسه باشگاه - ارا*ک

دوشنبه یه بار رفتم بام پیاده روی و برگشتم.

سه شنبه هفته ی پیش رفتم کوه تا ایستگاه2 و کلی هم از مناظر برفی عکس گرفتم . چون وسط هفته بود خیلی خلوت بود. خوش گذشت در کل. ساعت 2:30 ظهر رفتم از در خونه بیرون و 5:30 پایین بودم. همش نگران بودن هوا تاریک نشه چون هدلامپم باطریش تموم شده بود. برگشتنه مقادیری باد شدید می اومد و من برای اولین بار کلاه طوفان گذاشتم خیلی چیز باحالی بود فقط چشام بیرون بود که باید روی اونو هم عینک می زدم که نداشتم این بود که برف مستقیم می رفت توی چشام و نمیتونستم جایی رو ببینم . برگشتنه رو تقریبا تا پایین دویدم. دویدن روی یخ و برف با وجود یخ شکن یه لذت بی انتها می ده به من . خیلی باحاله :) 

وقتی هم که رسیدم پایین رفتم یکی از کافی شاپای بالا. آخه خیلی آهنگای آرام بخش فوق العاده ای می ذاره. شب قبلش از صاحب کافی شاپ خواهش کرده بودم که آهنگاشو بهم معرفی کنه... که بهم گفت فلش ببرم همرو بهم میده. خلاصه که فلش بردم و برام همرو ریخت توی فلش. خیلی مهربون و خوب بود. بهم هم گفت که آهنگا رو به کسی ندم چون خیلی برای جمع آوریشون زحمت کشیده. بهم گفت چی شد که خوشم اومد از آهنگاش . راستشو هم گفتم. گفتم چون یه روز که زیاد خوش نبودم روی اون سنگا نشسته بودم آهنگای خودم توی گوشم بود ولی چون آهنگای شما خیلی بلند بود مجبور شدم هندزفریم رو در بیارم . ولی وقتی اهنگای آرام بخش شما رو گوش دادم اصلا یهو انرژی مثبت گرفتم حالم خوب شد اون شب و برگشتم خونه ! اونم خوشحال شد که اینو بهش گفتم. خودشو هم معرفی کرد اسمش عماد بود. 

پنج شنبه روز خیلی خوبی بود صبح زود با دینا قرار داشتم رفتیم کوه تا چشمه هم بیشتر نرفتیم . بعدش اون بالا که بودیم یاسی زنگ زد و گفت که می تونه بیاد و مهمونی دختر عمش به عصر موکول شده . طاهره ی بی تربیت هم که گفته بود نمیتونه بیاد :( این شد که یاسمن اومد تجر*یش و من و دینا هم از این ور پیاده رفتیم تجریش که البته از سر سه راه ز تاکسی گرفتیم چون یاسی زنگ زد گفت خیلی وقته منتظره. با بچه ها رفتیم هی.. استریپس زدیم به معده . قیمتش از همه چیزای دیگه بهتر شده بود . اصلا" هی... خیلی قیمتاش زیاد شده قبلا ها خیلی بهتر بود. خیلی گرسنه بودیم سه تایی . همون جا هر کدوممون برای طاهره هم اس ام اس زدیم بهش فحش دادیم . یاسمن نوشت عوضییییییییی من نوشتم الااااااااااااااااغ طاهره هم زده بود آشغاااااااال ( ببخشید که ما یه خرده بی ادبیم دیگه ) اونم به هر سه تامون زد : اسمته ! کپک ! :دی

کلی خندیدیم. آخه نیومد جاش خیلی خالی بود. 

بعدش با هم رفتیم تا باغ فرد*وس اونجا دفتر شعر یاسمن رو خوندیم . موقع خوندنش من انقدررررررررر مسخره بازی درآوردم و شعراشو با آهنگ و بعضی وقت ها هم مدل رپ می خوندم دینا مرده بود از خنده، ولی یاسی آی حرصی می خورد و ما می خندیدیم . بهشون هم گفتم تقصیر خودتونه حرف می زنین من تمرکز ندارم مجبورم با صدای بلند بخونم... این شد که رفتم روی نیمکت بغلی نشستم و شعرا و متن هایی که نوشته بود رو با دقت خوندم و هر چی بگم که چه قدرررر قشنگ نوشته بود کم گفتم... یه جورایی همه ی شعراش وصف حال خودم بود. بعدش از همون جا برگشتیم تج*ری*ش و بعدشم برگشتیم تجری*یش و انقدررررر بنده در طول مسیر مسخره بازی و دلقک بازی در آوردم که اون دوتا مخصوصا دینا افتاده بودن رو خنده . نمیدونم اون روز دیوانگی ام بیشتر از روزای قبل شده بود.  از تجری*ش هم رفتیم درب*ند تا یه جای خیابون درب*ند رو پیاده رفتیم بالا و رفتیم به مغازه ی خیلی باحالی که یاسی اینا بیشتر خریدهای مانتو ایناشونو از اونجا می کنن . اولین مغازه ای بود در طول زندگیم که دلم نمی خواست ازش بیام بیرون. مدل هنری که داشت و لباس های خیلی قشنگ  ساده و هنری اش و آهنگ های فوق العاده و در و دیوار چوبی و جملات خیلی قشنگی که روی در و دیوارش زده بود ... همه و همه به جذابیت مغازه اش بدجوری اضافه کرده بود. مثلا نوشته بود همه جای فروشگاه به دوربین مجهز است پس لطفا لبخند بزنید...

خیلی باحال بود خیلی... من که کلا" هیچی از هنر حالیم نمیشه از اینجا خوشم اومده بود چه برسه به کسی که اهلش باشه...

بعدش برگشتیم تجر*یش و با یاسی خداحافظی کردیم. بعدش هم دینا دلش نمی خواست تنها برگرده خونه خودم هم دلم پیاده روی می خواست و با دینا تا سر کوچه شون پیاده رفتم و از اونجا هم پیاده برگشتم خونه. دینا همش می گفت امروز خیییلی پیاده روی کردیم و ایول و این حرف ها . 

همون شب خودم به همه ی بچه ها اس دادم که اگه پیاه باشن برنامه کوه بذارم که دیدم یه سری اوکی هستن و برای 6:30 فرداش گفتم بیان بریم توچال که ساعت 2 به جلسه ی باشگاه هم برسیم. بعد از کلی هماهنگی اینا 5 نفر شدیم. آهان تازه رضا یکی از بچه های قدیم باشگاه بود که خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم و حتی شماره شو توی گوشی جدیدم نداشتم ساعت 11 شب زنگ زد گفت شنیدم برنامه کوه گذاشتی منم میام. این شد که جمعه صبح من و الهه و محمد و رضا و دوستش - هومن - رفتیم کوه. 

الهه نیم ساعت زود رسیده بود. محمد طبق معمول دیر رسید. رضا و دوستش هم زود رسیده بودن و توی ماشین دوستش خوابیده بودن. تازه بعد از دیدن رضا بود که فهمیدیم سرباز شده و دوستشم سربازه. خوبه به همشون گفته بودم یخ شکن و کفش مناسب بیارن. نه رضا داشت نه دوستش . البته جای سختی که نمی خواستیم بریم ولی کلا" همه جا برف و یخ بود .  من خودم دو تا یخ شکن داشتم که هر بار اون یکی رو یا به محمد می دادم یا به احسان. ولی این بار سه نفر بودن که نداشتن و من و محمد هر کدوم یه لنگه از یخ شکن  رو بهشون دادیم. 

راستی محمد که رسید هممونو سورپرایز کرد یه بسته از این بیسکویت بزرگای ساندویچی سل*امت و یه عالمه کلوچه و بستنی زمستونی و خرما و ... خریده بود آورده بود و توی جیب کاپشنش !!! هم یه عالمه میوه گذاشته بود آورده بود . آخه بچه ها همیشه بهش تیکه می انداختن که یه کوله هم بیاری بد نیست و این که محمد همیشه آزاد و رها میاد!! ولی این بار ترکونده بود و حسابی شرمندمون کرد و کلی هم بهش خندیدیم. مخصوصا به این که اون همه میوه رو گذاشته بود توی جیبش! الهه هم بهش گفت چه عجب تو به جای این که یه دونه سیب با خودت برداری بیاری این بار برای همه میوه آوردی . آخه معمولا محمد یه دونه سیب برمیداره با خودش میاره . تابستون که یه بار توی ماه رمضان رفته بودیم شیرپلا محمد سحری یه دونه پرتقال خورد! و تا شیر پلا اومد ...

تا ایستگاه 2 بیشتر نرفتیم چون ساعت 2 جلسه ی باشگاه بود و می خواستیم به اونجا هم برسیم. دوست رضا ماشین داشت می خواست ما رو تا تج*ریش برسونه. ضمنا داشت بارون می اومد و کف خیابون ها هم خیس بود. این دوست رضا هم حسابی قاطی بود احتمالا" واسه این که بگه منم می تونم و منم بلدم و... با سرعت وحححشتناک این سرپایینی خیابون خودمونو رفت پایین ولی به چهارراه که رسید نتونست با این که از خیلی وقت قبلش ترمز گرفته بود نتونست ترمز کنه. و یه ماشین هم که داشت رد می شد از چهار راه ، بدجوری خوردیم به هم و دو تا ماشین داغون شد.  واااققققعا" تقصیر دوست رضا بود ولی در انتها افسر که اومد حق رو به دوست رضا داد. البته ما که اونجا واستاده بودیم محمد گفت شما برید یه سمت دیگه بایستید که الان به دختر پسر بودنمون گیر ندن من گفتم نه بابا واسه چیییی ولی وقتی تریپ سرنشین های اون یکی ماشین رو دیدم  ،دیدم راست می گه. از اونجایی که خونمون چند قدم با محل حادثه فاصله داشت به محمد گفتم باشه من میرم یه دقیقه کوله مو بذارم و برگردم که اونم یادش اومد که آره خونمون همون نزدیکی هاست. منم رفتم سریع کوله کوهمو گذاشتم و کیف جینگولی بر داشتم کفش کوهمو هم عوض کردم و کتونی هامو پوشیدم رفتم پیش الهه و محمد اونا هم کلی ابراز احساسات کردن که قبووووول نیست و این نامردیه تو رفتی تیپ زدی :دی حالا خوبه لباسهامو عوض نکرده بودمااا البته اینو هم بگم من چون زیاد کیف دخترونه ندارم و هر دفعه هم بیرون میریم با کوله هستم، وقتی کیف دخترونه می اندازم کلی به چشم میاد. بعدش رفتیم تاکسی گرفتیم رفتیم پارک*وی و از اونجا هم رفتیم سوار بی آر تی شدیم که بریم کلاس. ناهار که نرسیدیم بخوریم توی راه یه دونه سیب خوردیم با بیسکویت. و کلی هم چسبید اتفاقا. بعدش که رسیدیم سر خیابون کلاسمون من رفتم پولمو سریع خورد کردم که پول تاکسی و اتوبوس رو که محمد حساب کرده بود رو بهش بدم . هر کاری کردم قبول نکرد آخرش وسط خیابون اون می دوید منم دنبالش !آقا جو گرفته بود ناافرم! الهه هم بهمون می خندید. یهو محمد واستاد گفت ندو الان هر کی ببینتمون فکر می کنه دختره افتاده دنبال پسره . وااای دیگه ما می خندیدیم و منم بهش می گفتم که ازت متنفرممممممم... ولی خدا وکیلی آدم بمیره ولی جو نگیره این چه کاری بود من کردم؟! ولی در عوضش کلی خندیدیم. خود محمد هم کلی خندید و همش میگفت شوخی کردم تنها راهی بود که بی خیال پس دادن پولت بشی. بعدا هم که برای مامانم تعریف کردم کلا" مشخص بود که چه قدر متاسفه برام :دی 

بعدش رفتیم باشگاه خیلی جلسه ی مفیدی بود. یکی از بچه ها در مورد میتوکندری حرف زد و ما فهمیدیم که چه قدر خوردن مسکن و قرص و ... بدون دستور پزشک کار خطرناکیه. بعد یک استادی اومد و راجع به زبان بدن حرف زد. بعدم استاد خودمون اومد که نمیدونم چرا این بار حس خیلی بدی داشتم که سر کلاسش بودم. احساس می کردم مودش عوض شده. حالت تهوع داشتم سر کلاس. بازم بعد کلاس گند زدم. بچه ها دست همو گرفتن و استاد هم اول از خدای مهربان به خاطر جمع باشگاه و به خاطر سلامتی خودمونو و پدر و مادرمون و ... تشکر کرد. بعدشم به جای این که دعای همیشگی رو بخونه گفت هرکس چشماشو ببنده و با خدا یک دقیقه حرف بزنه. منم که جنبه ندارم همین جوری اشکام می اومد بدی منم به اینه که هر کاری کنم معلوم نشه چشمام بدجوری سرخ می مونه. این بود که تا دعا تموم شد رفتم wcو یه خرده تو آینه ی دستشویی به خودم خندیدم که مثلا" آثار گریه بره.و اومدم بیرون و اولین کسی رو هم که دیدم محمد بود . براش آرزوی بهترین ها رو کردم آخه همیشه بعد از باشگاه بچه ها همدیگرو بغل می کنن و برای هم آرزو های خوب می کنن... البته پسرا رو که نه دیگه ... هه هه ...  و بعد یکی یکی دخترا رو  بغل نموده و کلی آرزوهای خوب کردیم برای هم. و بعدشم پیاده راه گرفتیم و رفتیم تا چهارراه و اونجا من و صنم با هم سوار شدیم .بازم پارک مل*ت پیاده شدیم . به پیشنهاد صنم رفتیم همون رستورانی که همیشه می رفتیم و سیب زمینی سفارش دادیم کلی حرف زدیم . میدونستم که امیر به صنم در مورد من گفته . که چرا زندگی با کسی دوست نمیشه و از اینجور چراها . که این بار یه خرده تند به صنم گفتم که واااقعا دوست ندارم حتی یک بار دیگه در این باره چیزی بشنوم. اصلا" گفتنش درست نیست و در طی 2 روز چهار تا از پسرامون که مثلا من بهشون میگم داداش اومدن به من می گن که تو چرا دوست * پسر نداری ؟! آخه این چه سوالیه . همون جا کلی تلفنی با امیر صحبت کرد. امیر نگرانش بود . منم آهنگ بارون که به تازگی کشفش کرده بودم رو هی هی گوش می دادم واسه خودم. 

بعد از خداحافظی با صنم هم از پارک* وی تا خونه پیاده اومدم سرکوچه که رسیدم سحر زنگ زد که دارن با رهام می رن بام . گفتن  تو هم بیا و این حرفها. منم زنگ زدم به بابام گفتم با اکراه قبول کرد و بعدشم اونا منو سر راه برداشتن و یه دور بامو بالا پایین رفتیم و خوش گذشتتتتتتت .

راستی یادم نبود بگم چند وقت پیش با مرجان دوست قدیمی دبستانم. یعنی صمیمی ترین دوست دبستانم - از اول تا چهارم ابتدایی - چت می کردم. بچه که بودیم که خیلی همدیگرو دوست داشتیم. همدیگرو گم کرده بودیم بعد ها توی اف بی همدیگرو دوباره یافتیم. مرجان و میترا و مریم سه تا خواهرن. من خودم مرجان و میترا اینا رو توی پیج بچه ها در اف بی عضو کردم. احسان و محمد اینا همه عضو همین گروه هستن . می دونستم که یه بار که بچه ها قرار اینترنتی گذاشته بودن احسان و محمد اینا هم بودن ، مرجان میترا اینا هم بودن ... اولش احسان از مرجان خوشش اومده بود. که به من می گفت آبجی بعد از مدت ها یکی به دلم نشست و تو باعث آشناییمون شدی . بعدش یه روز احسان به من گفت که فهمیده که محمد هم از مرجان خوشش میاد و چون محمد خیلی پسر خوبیه کنار میکشه و تازه خودش رفته بود در مورد محمد با مرجان صحبت کرده بود. محمد از اونایی نیست که تو لحظه اول آدم خوشش بیاد ولی به مرور می فهمی که چه پسر خوبیه و بیشتر جذب اخلاقیاتش میشی. اینه که یکی دو هفته پیش مرجان توی چت ازم در مورد محمد می پرسید و منم هر چی که از خوبی هاش می دونستم بهش گفتم. امیدوارم که هر چی خیره پیش بیاد. :) 

توی این هفته هم رفتم دانشگاه . خوب بود. استاد تحلیل رو دوست داشتم ولی زیادی با شخصیته گاهی دلم می خواد بهش بگم بی خیال بابا خاکی باش. 

وای این هفته خیلی خوردم . عصبی وار می خوردم. فکر کنم روزی یه بسته چیپس و یه بسته پفک رو خورده باشم. دارم می ترکم خدا رحم کنه 

چهارشنبه تا جمعه که آزمون کارشناسی ارشد بود . من و سمانه با هم دیروز که سه شنبه باشه برگشتیم خونه. توی راه خیلی با هم حرف زدیم . سمانه طفلی تو زندگیش خیلی مشکل داره.  با هم جند جلسه از وبلاگ فوق العاده ای که شادی جونم معرفی کرده بود رو خوندیم و سمانه هم کلی حال کرد و وقتی رسیدیم تهران حالش خیلی بهتر شده بود. 

این جمعه هم برنامه است . یعنی احسان برنامه ریخته که مرجان و میترا اینا هم باشن. من مطمئن نیستم که برم. به چند دلیل. هم به خاطر دل خودم .  هم به خاطر دل بقیه . البته تا جمعه هنوز خیلی مونده . بعدا" تصمیم می گیرم. 

نسترن اینا هم میرن کی*ش . من نمیتونم باهاشون برم. چون نمیشه سر کلاس تحلیل نرم. این ترم دیگه شوخی بردار نیست. 

همین دیگه... برای همه ی دوستای خوبم آرزوی سلامتی ،شادی و امید می کنم :) :* 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 22:40  توسط زندگی  | 

آبعلی - درکه - ارا*ک - و...

سلام به دوستای خوبم

جمعه ی هفته پیش رفتیم آبعلی . از بچه ها صنم و امیر و فرزاد و حیدر و حمید و داداشش وحید و الهه و ترانه و ستاره و ثمیه و محمد بودن . صبح ساعت 7:30 تجر*یش قرار داشتیم.صبحش همون موقعی که منتظر بودیم بچه ها یکی یکی برسن یه گروه دیگه از بچه ها ( شاهین و نیلوفر ، و مهران و مریم ) رو هم دیدیم که اونا دار آباد قرار داشتن و اتفاقا به منم گفته بودن ولی چون همه زوج بودن و من تک، باهاشون نرفتم.

3 تا ماشین شدیم . رفتنه من و ستاره دوست داشتیم که تو ماشین امیر و صنم به همراه ثمیه باشیم که امیر رسما" پرتمون کرد پایین می گفت یعنی چی ماشین فرزاد خالی باشه و ماشین من سنگین بره ... منم بهش می گفتم ازت متنفرممممممممممم :)) و با ستاره پیاده شدیم رفتیم تو ماشین فرزاد که حیدر هم جلو نشسته بود . هر دو تاشونم کلللی عنق و بداخلاق بودن . هر چی ما مسخره بازی درآوردیم اینا خوشحال شن نشدن که نشدن. با ستاره می گفتیم اینا قدر نمی دونن دو تا خانم با شخصیت تو ماشینشون نشسته که ... دیدیم فرزاد هیییییچ عکس العملی نشون نمیده . همون طوری که قبلا هم گفتم فرزاد بزرگترین بین ماست و متولد 53 است. روزهای اول که می دیدمش به هیچ عنوان فکر نمی کردم که شیطون و دخت*ر باز باشه ولی بعدها دیدم که خیییییییلی شیطونه :دی و همین صفتش رو بچه ها دست می گیرن و اذیتش می کنن .  ولی برای ما دوست خیلی خوب و با مرامیه و این شیطنت هاش واسه دیگرونه دیگه از ما گذشته چون ما یه جورایی دیگه مثل اعضای یه خونواده شدیم.  داشتم می گفتم فرزاد حسسسابی تو خودش بود که من گفتم من که می دونم شما واسه چی ساکتین و خودتونو می گیرین ؟! گفت چرا ، گفتم چون می خواین دخترا رو به سمت خودتون جذب کنین ! کلکتونه ! بلههههه :دی اونم یهو قاه قاه زد زیر خنده و اصلا" یهو جو عوض شد و یه جا هم واستاد ضبط ماشینو وصل کرد و دیگه آهنگ گذاشتیم و رفتیم ... یه بار یه جا برای دستشویی واستادیم . من وصنم و ستاره و ثمیه عین دیوانه ها ادای آپاچی ها رو در آوردیم و  آآآآ گویان و دست بر دهان کوبان تا دستشویی دویدیم !! و کلی هم خندیدیم ! امیر از دور ما رو می دید اومد سمتمون واقعا فکر کرد دیوانه شدیم ! به منم گیر داده بود که آبجی زندگی خووووووبی؟ حالا من داشتم می خندیدماااا :دی نمی دونم از کجا فهمیده بود... بدی این که همیشه خیلی شاد باشی اینه که در مواقعی که خیلی شاد نیستی هر چه قدر هم که ادا در بیاری و شاد باشی دوستان نزدیکت می فهمن ... منم که بهش می گفتم هاهاها عالیم داداش ... 

بعدش که رسیدیم به آبعلی و من که بار اولم بود اومده بودم نمی دونستم که همچین جاییه و بچه ها همه مجهز تریپ کوه زده بودن به همراه یخ شکن و کفش کوه ... من یکی با کفش اسپرت و لباسهای نه چندان گرم . صنم بهم گفت من که بهت گفتم می ریم آبعلی منم مظلومانه گفتم آخه تا حالا نیومده بودم فکر میکردم یه جاییه تو مایه های لواسون که همه دور هم نشستیم و نهایتا" یه برف بازی کردیم! بچه ها - و محمد - خندیدن . یه خرده که بالا رفتیم دیدم اونقدرا هم سخت نیست . یعنی اصلا سخت نیست و حتی نیازی به یخ شکن و کفش کوه تا اون حد نیست . چون پاکوپ درست شده بود همون جا. و این که دیدم بعضی خانوما با کفش پاشنه بلند اومدن دیگه اعتماد به نفس گرفتم. بچه ها خیلی هاشون رفتن با تیوپ سر خوردن پایین. من ترجیح دادم که این کارو نکنم چون می دونستم اگه بلایی سرم بیاد دردسرش واسه مامان بابامه . محمد هم بهم می گفت چرا نمی ری برو ... اما یه موقع که واستاده بودم اونجا دیدم حمید و الهه دارن میرن و یه نفرم لازم دارن که بره باهاشون . دلم می خواست باهاشون برم شک داشتم منم یهو حسی جو گرفت و بدون این که برگردم عقب تصمیم گرفتم باهاشون برم صدای محمدم از پشت سرم شنیدم که گفت آره برو ! منم رفتم ولی متاسفانه موقع سر خوردن چپ کردیم و یه چند تایی ملق زدیم و من تا یه هفته یه طررف صورتم درد می کرد و انگشتای دست چپم همین طور ! ولی خدا رو صد هزار مرتبه شکر که چیزیمون نشد . چون همون روز یه نفر دماغش شکست یه نفر دستش ... و مجروح خلاصه زیاد بود... کار خطرناکیه ... زیاد خوشم نیومد. 

یادش بخیر چه قدر حرص و جوش خوردم . چون اونجا مهم ترین کاری که باید موقع سر خوردن بکنی اینه که وقتی رسیدی پایین باید سریییع بلند شی از سر جات چون بعدی ها می رسن و بهت بر خورد می کنن و بیشتر آسیب ها مال همون موقع است . من هرکی می رسید پایین داد می زدم پاشوووووووووووو زود باش پاشووووو :دی آخی چه قدر بچه ها رو تشویق کردم امیر رو وقتی رسید کلی جیغ زدم : شیییییره داداششششش :دی و مردم اطراف بهم می خندیدن! 

بعدش با بچه ها موقع پایین رفتن کلی برف بازی کردیم . من چند تایی گوله زدم و چند تایی هم خوردم در کل ، اما زیاد توی عمق بازی نبودم . بچه ها حسسسابی با وحشی بازی گوله می زدن به هم ... من تمام مدت می خندیدم و بر خلاف درونم شاد به نظر می رسیدم. 

بعد از همه برف بازی ها و بازگشت به پایین هم نهار رفتیم یه جای گرون که من اصلا موافق نبودم چون میدونستم اگه رسم بشه به بچه ها فشار میاد و همه راضی نیستن وکلا" دلیلی هم وجود نداره ، ما که از اون بچه سوسولاش نبودیم فرزاد نباید اینجا نگه می داشت . 

موقع ناهار من داشتم کفشمو در می آوردم که برم روی تختی که امیر و صنم و ستاره و ثمیه و ترانه نشسته بودن بشینم که محمد زودتر از من از اون یکی تخت پرید روی این یکی تخت و جا پر شد و یه نیشخند هم بهم تحویل داد و منم خندیدم و رفتم روی اون یکی تخت نشستم . حالا محمد گیر داده بود که زندگی بیا جا میشییییی ، گویا دلش سوخته بود . اما من بااااید روی اون یکی تخت مینشستم چون الهه اون ور تنها مونده بود و از دلیل تنهایی الهه اگه بخوام بگم اینه که اول این که با صنم بینشون شکرآب شده ، ثانیا الهه با این که خیلی خیلی دختر خوبیه و رفتار های جمعی فوق العاده ای داره و همیشه همه چی همراهش هست و خیلی جاها از خود گذشتگی می کنه و ... خیلی صفات خوب دیگه ... اما زبان نیش و کنایه داره و همین باعث شده که دوستاشو - چه دخترو چه پسر - از خودش برونه و یه جورایی می شه گفت فعلا تنها دوستِ دختر الهه منم ! و این بود که من همون جا نشستم و من و الهه با هم غذا گرفتیم . روی تختی که ما بودیم الهه و حمید و داداشش وحید و حیدر و فرزاد و من نشسته بودیم . 

موقع ناهار یه جورایی من با همشون بحثم شد . برای اولین بار البته چون من هیچ وقت گله نمی کردم یا اعتراضی به هیچی نداشتم . اما اون روز چون یه خرده اعصاب معصاب خودم هم خط خطی بود دنبال بحث ها رو می گرفتم ! حالا تعریف می کنم . 

آقا ما همه نشسته بودیم و صنم و امیر اینا هی هی از خودشون و بچه ها عکس می گرفتن یهو حمید گفت اااه اینا چرا انقدر عکس می گیرن ؟! منم شاکی شدم آروم گفتم خوب بگیرن مگه چه اشکالی داره ؟ گفت آخه اینجا خانواده نشسته زشته ... گفتم اینا که از خانواده نمیگیرن می بینین که پشت به پنجره نشستن ...حمید گفت به هر حال در رستوران عکس انداختن کار غلطی هست . گفتم فکر نمی کنم دلیل بر بی کلاسی یا یه همچین چیزی باشه ما تا حالا هزار بار رستوران رفتیم و همیشه هم عکس یادگاری انداختیم ! حمید هم گفت به هر حال فکر نمی کنم صاحب رستوران از کار اینا خوشش بیاد . منم گفتم آخه نمیشه که همرو از خودمون راضی نگه داریم . همون موقع الهه به حمید اشاره کرد که یعنی ادامه نده . 

بعدش حیدر شروع کرد به مسخره بازی با لهجه ی ترک بانمکش که زندگی چه طوری تا حالا هزار بار رستوران رفتی ( دیدم راست می گه منم یه عدد چرندی پرونده بودم) اومدم جوابشو بدم داشتم می گفتم نه من منظورم این بود که ... یهو دیدم حیدر حسابی داره منو دست می اندازه گفتم ، ا برو بابا . بعد این برو بابا رو خیلی خونسرد و بی خیال گفتم که یهو همه ی بچه ها زدن زیر خنده و جو شاد شد و حیدر بازم مسخره بازی در آورد ... 

حالا یکم آروم نشسته بودیم که یهو نمی دونم از کجا اسم نیلوفر اومد . همون طوری که گفتم نیلوفر و شاهین رو صبح دیدیم . این دوتا هم به تازگی با هم دوست شدن . شاهین همون پسریه که می گفتم باهامون به تازگی کوه می اومد و خیلی هم بچه ی خوب و پایه ای هستش و نیلوفر هم دوست پنجم دبستان تا سوم راهنمایی ( یا اول دبیرستان ) خودم هستش که از طریق اف بی و همون پیج بچه ها ، با هم آشنا شدن . و البته اینو هم بگم که نیلوفر هم با بچه های این اکیپ از طریق همین کلاسها، حتی قبل از این که من کلاسها رو شرکت کنم آشنا شده بود . 

آقا تا اسم این دختر اومد همه ی بچه هایی که روی این تخت نشسته بودن شروع کردن بلا استثنا پشت سر نیلوفر حرف زدن و هیچ کدوم هم کم نذاشتن. من در ابتدا قصد نداشتم که دوباره بهوشون گیر بدم که پشتش حرف نزنن ( مث اون بار که به حمید گیر دادم که داره پشت امیر اینا حرف میزنه)  ولی چون سکوت کرده بودم و تنها کسی بودم که سکوت کرده بودم ، فرزاد یهو گفت زندگی تو چرا ساکتی ؟ حرف بدی می زنیم ؟ گفتم آخه یعنی چی هر کس یه جوریه واسه چی پشت سرش حرف می زنین !؟ اون وقت الهه گفت آخه هر دفعه منو می بنیه موبایلشو در میاره و عکس یه پسر رو نشونم می ده و می گه این عشق منه این دوست * پسر منه اینو دوسش دارم ، یعنی چی آخه چند تا چند تا ؟! منم گفتم اون این  عکسارو به "تو " نشون داده نمی دونسته که میای جلوی همه اینو می گی که . الهه هم گفت نه اتفاقا همون موقع خیلی ها بودن . 

گفتم اصلا بوده باشن ( هرچند میدونم همه نبودن و مثلا حمید و وحید بعدا" با جمعمون صمیمی شده بودن . ) ما توی کلاسهای استاد با هم دوست شدیم و اولین چیزی که یاد گرفتیم این بود که قضاوت نکنیم . قرار بود که فقط ببینیم و قضاوت نکنیم! 

اینجا بود که الهه دیگه هیچی نگفت و من با نگاهی به جمع برق رضایت رو در چشمان همشون دیدم! 

بعدشم فرزاد بنای شوخی گذاشت و گفت خوب دیگه بچه ها بسه جلوی زندگی دیگه حرفهای بد نزنین. 

بعد از ناهار دوباره سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم . من و ستاره بازم کلی مسخره بازی درآوردیم و من بر خلاف درونم که د ا غ و ن بود جنگولک بازی در آوردم تا موقع غروب آفتاب که خیلی هم قشنگ بود بچه ها کنار یه دشت نگه داشتن که رودخانه ی خیلی قشنگی هم ازش رد می شد . اونجا آتش روشن کردن و سیب زمینی هایی که حیدر خریده بود رو گذاشتن رو آتیش ... با دخترا دور آتیش دویدیم و آپاچی وار و آآآآآ آآآآآ گویان و دست بر دهان کوبان دور آتش دویدیم . در تمام این مدت محمد مشغول گرفتن عکس از آتش بود و حتی یک لحظه سرش رو بلند نکرد. امیر کمی برامون آهنگهای شاد خوند و بعدش ستاره پیشنهاد خوندن امشب در سر شوری دارم رو داد که همه مخصوصا من استقبال کردیم. 

من و صنم و الهه با این اهنگ خاطره داشتیم . چون دقیقا دو سال پیش در سفرمون به جزیره هرمز، من و دوست نازنینم - سمیرا - با هم توی اون شب پرستاره و رویایی راه می رفتیم و این شعر رو دوتایی می خوندیم که همون موقع صنم و الهه که صدامونو شنیده بودن اومدن سمتمون و بدون هیچ کلام اضافی شعر رو باهامون همراهی کردن و اینجا بود که با اونها دوست شدیم . اون شب من قشنگ ترین وبهترین حس های دنیا رو داشتم ، حالا یا از سادگی بیش از حد یا از سرخوشی زیاااد ، هر چه بود خیلی خیلی خوش بودم و هیچ چیر نبود که ناراحتم کنه نیازی به هیچ کس حس نمی کردم رهای رها بودم ... و خدا رو خیلی زیاد تو قلبم حس می کردم . شاید باورتون نشه به تمام آدم های اونجا مطمئن بودم چون همه عضو باشگاه و از بچه های کلاس استاد بودن ، قلبا" و عمیقا" باور داشتم که هیچ کدامشان نه غیبت می کنند نه قضاوت نه غز می زنن نه منفی حرف می زنند و فکر می کنند... واقعا فکر میکردم همه چون کلاسها رو آمده اند و عضو باشگاه شده اند فرشته اند... بعد ها به سادگی خودم خندیدم. 

این بود که تا شروع به خواندن این ترانه کردیم ... من دو مصراع اول رو که خوندم دیگه واقعا حالم بد شد . هیچ کس نفهمید ولی دیگه ادامه ندادم. دیدم دیگه نه در سر شوری دارم و نه دردل نوری. چرا این آهنگ رو می خوندم و دیدن محمد که سرش رو مثل کبک در دوربینش کرده بود و اون آتیش که روشن بود حالم رو حسابی دگرگون کرده بود. مخصوصا" که بعدش ترانه با صدای قشنگش شروع به خوندن کرد و من در اون تاریکی اشکم در اومده بود . از اونجایی که من همیشه آروم نیستم چون این بار زیاد حرف نمی زدم یه خرده بد شد چون فرزاد که کنارم واستاده بود یه لحظه برگشت و تا منو دید بهم با تعجب گفت زندگی ؟ بدشانسی همون موقع اشکی که توی چشمام جمع شده بود لغزید پایین و فقط تونستم به فرزاد اشاره کنم که صداشو در نیاره که آبرو ریزی نشه. فقط بهم گفت کسی چیزی بهت گفته بهم بگو بزنم تو دهنش خون بالا بیاره ( یه همچین چیزایی ... ) منم اشاره کردم که ادامه نده ... و سریع اشکمو پاک کردم.

واقعا کل روز رو زحمت کشیده بودم که ناراحتیمو بروز ندم ولی اون موقع چون شب بود و تاریک دیگه تلاشی نکردم. مهم نبود که فرزاد دیده بود همیشه که نباید آدم رو هوا و شاد باشه... خود فرزاد هم خیلی وقت ها تریپ دپ می زد. هرچند ناراحتی من بی دلیل نبود به هیچ عنوان ... و نیست! 

یه بارم قبل این که کلا" اشکی در کار باشه محمد کنارم ایستاده بود که از عمق سکوتم تعجب کرده بود . با تعجب برگشت سمتم و آروم گفت ساکتی و لبخند زد . و منم طبق معمول نیشم رو باز کردم و خندیدم که یعنی حالم عالیه !!! 

بازم با بچه ها کلی عکس گرفتیم . موقع خداحافظی تمام تلاشمو کردم که با خوشحالی خداحافظی کنم ولی واقعا نمیدونم چرا وقتی آخرین نفر یعنی صنم رو بغل کردم که خداحافظی کنم اشکم دوباره جاری شد صنم یهو گیییر داد که باید با اون و امیر برگردم . با این که راه امیر دور می شد مجبور بود حرف صنم رو گوش کنه و منم در کمال شرمندگی با اونا برگشتم محمد هم جلو نشسته بود . صنم سرمو گرفته بود روی پاش و ناز می کرد منم که نازکش پیدا کرده بودم آرووووووم یه دو سه دقیقه ای یه بند گریه کردم و همش ناراحت بودم که امیر و محمد نفهمن و بعدش یه کم صنم آروم باهام حرف زد . من همه ی علت ناراحتیم رو بهش نگفتم تا جایی که می شد رو گفتم و اون هم سعی کرد با حرفهاش کمکم کنه ولی در تمام اون مدت از فکر این که امیر به خاطر من راهشو انقدر دور میکنه و به خاطر من آهنگ صداش کمه و بچه ها خوشحال نیستن خودخوری می کردم.

بعد همون 2-3 دقیقه خودمو جمع و جور کردم و اشکامو پاک کردم و با همون صدای شاد خودم که منتها این بار یه کم دورگه شده بود به امیر گفتم داداشششش چرا آهنگ شاد نمیذاری ؟ که اونم گفت می خواستم بذارم که پله پله از آهنگ آروم به آهنگ شاد برسیم که یه وقت شوکه نشین شماها... و هیچ کدوم به روم نیاوردن که من داشتم گریه می کردم. طوری که حتی می تونستم به خودم امیدواری بدم نفهمیدن! ولی دیگه اون قدرا هم مهم نیست چون اینا دوستای چند ساله ی ما بودن و حالا همیشه شعبون یه بارم رمضون... کلی با صنم ماشین رو ترکوندیم . محمد هم که مثل همیشه آروم بود و دوباره رفته بود تو دوربین  من دیگه لجم گرفت بهش گفتم محمدددد بسه دیگه چرا تا آهنگ می ذاریم میری توی دوربینت . و اونم یه خرده جنگولک بازی در آورد ومن خیالم راحت شد. 

یه بارم توی مسیر توی ترافیک که بودیم راننده پشت سریمون هی الکی بوق می زد امیر هم یهو اون رگ ترکیش گل کرد و با عصبانیت پرید از ماشین بیرون من و صنم با هم جیغ زدیم و گفتیم نه تورو خداااا اونم برگشت به ما گفت خفه شین شما دوتااا و پیاده شد به ماشین عقبی گفت چرا بوق می زنی که اون بنده خدا اصلا" روشو کرد اون ور که نگاهشم با نگاه امیر برخورد نکنه همون موقع که امیر رفت از ماشین بیرون صنم داد زد به محمد گفت مححمممممد پاشو برو پایین دیگه پس چرا نشستی؟! محمد هم از جاش جنب نخورد! 

خدا رو شکر که راننده های ماشین های دیگه اهل دعوا نبودن . وای که بعدش چه قدر خندیدیم! واسه این که امیر خودش کلی حال کرده بود که بقیه ماشین ها ازش حساب برده بودن . بعدشم که صنم کلی دعواش کرد که به حرفش گوش نداده و از ماشین پیاده شد واسه دعوا و اون برخورد رو کرد. کلی هم به محمد توپید که تو واسه چی وقتی می بینی اوضاع اینه پیاده نمی شی ؟! وای که چهقدر به حرفهای محمد خندیدم. می گفت آخه من همون اول از تو آینه بغل پشت سری هامونو دیدم که اصلا" اهل دعوا نیستن تازه من اگه در رو باز می کردم ماشین بغلی خط می افتاد و... از لحن و مدل حرف زدنش کلی خندیدیم... 

بعدش که من می خواستم پیاده شم کلللی از امیر تشکر کردم . نیمدونم چرا محمد هم از من تشکر کرد گفت زندگیییی مرسییییییییییی :)  و من نمیدونم چرا و تو اون هیری ویری ازش پرسیدم اوا واسه چی ؟ که جوابمو نداد و من تو خماری موندم :دی  ولی خیلی خوب شد با ماشین امیر اومدم با اینکه هنوزم به خاطر امیر که راهشو انقدر کج کرد و توی اون ترافیک انداخت از این طرف عذاب وجدان دارم ، ولی همون چند لحظه بهم خیلی خوش گذشت و یه خرده خالی شدم. بعد از جوش آوردن امیر هم محمد بدون اینکه به من اشاره ای کنه گفت که کلا" وقتی آدم ناراحته بهتره الکی خودشو به ناراحتی نزنه باید اول سعی کنه یه مدت ناراحت بمونه و قشنگ اشک بریزه و ناراحتیش رو حل کنه و به خاطرش به اندازه کافی غصه بخوره بعدش کم کم شاد بشه... می گفت اینو دانشمندا اثبات کردن که واسه یه آدم افسرده اگر آهنگ شاد بذاری بیشتر افسرده میشه... میدونستم که منظورش به منه ولی چون تابلو و علنی گریه نکرده بودم و می دونست نمی خوام کسی بفهمه به روم نیاورد. منم می دونم محمد بر خلاف ظاهر ساده اش به شدت می فهمه ، وبه قول الهه چند برابرش زیر زمینه و به ندرت چیزی از چشمان تیز بینش از قلم می افته...

بعدشم که راحت رفتم خونه دیگه...

توی این هفته یه بارم رفتم ارا*ک و برگشتم . رفتم به خاطر نمره ی مقاوتم با استادم صحبت کنم فکر می کردم حداقل 13-14 میشم ولی با 9 افتاده بودم . خدا رو شکر پاسم کرد. اولش که پاسم نکرد بعدش که دوباره هم باهاش حرف زدم پاسم کرد . هوراااا 

توی این هفته ای که گذشت دوباری بام رفتم تنهایی ، یه بارم با المیرا رفتیم مجتمع گشتیم واسه خودمون و حرف زدیم . المیرا برام کلی درد و دل کرد . 

بعدشم برای فردا صبحش قرار کوه گذاشتیم تا چشمه رفتیم و آب جوش و نسکافه اینای که برده بودم رو خوردیم و حالا المیرا قربونش برم هی تعریف میکرد . المیرا واقعا عین پسرا می مونه خیلی ازش خوشم میاد... یه عااالمه هم عکس گرفتیم.

یه بارم توی این هفته می خواستم برم آرای*شگ*اه بعد از یه ماه و نیم دوماه که وقتی رسیدم دیدم به خاطر شهادت تعطیله . از سر ظف*ر در مدرس تا شری*عتی و بعدش تا خود تج*ریش و بعدشم تا خونه پیاده اومدم اونم زیر بارون شدیییییییییید !! یعنی رسیدم خونه دقیقا موش آبکشیده شده بودم و شلوارم تا بالا خیس شده بود و مانتو پالتوم هم که گفتن نداره صورتم رو هم انگار گرفته باشی زیر آب ... بیشتر از سه ساعت زیر بارون راه رفته بودم - با آهنگهایی که عاشقشونم ، اونم با سرعت بالا.... ولی بهم چسبید.... ! 

خدایا شکرت... 

جمعه ای که گذشت هم با حمید و الهه و احسان رفتیم درکه. صبحش قبل از این که بچه ها برسن شنیدم یکی می گه آبجی زندگی . برگشتم دیدم امیره یه سری از دوستای قدیمش که اتفاقا از بچه های کلاسها هم بودن و منم کم و بیش میشناختمشون می خواستن بیان درکه امیر می خواست ببینتشون . تا بچه ها برسن من سوار ماشین امیر شدم ( صندلی عقب نشستم چون کنار در جلو ماشین پارک بود ) توی ماشین امیر چیزی بهم گفت که ناراحت شدم . و بهش هم گفتم و خودش هم ناراحت شد... ولی همه ی اینها علتی داره و من یه حرف مشابه رو در مدت کوتاهی هم از فرزاد هم حیدر هم داداش احسان و هم امیر شنیدم . و بعد به یه نتایجی رسیدم که قبلا" هم رسیده بودم و الان فقط مطمئن تر شدم به تصمیمی که گرفتم. شاید من واقعا تنها کسی بودم که بی منظور به این گروه رفتم . بدون خواستن کسی و بدون این که بخوام کسی رو برای خودم پیدا کنم . ولی با حرف امیر و خنده ی بی موردش اون روز دلم شکست . اون روز دیگه دلم نمی خواست برم حتی باهاشون .هرچند به زور بازم به روی خودم نیاوردم و سعی کردم بخندم. می دونم خیلی لوس بازی در آوردم ولی وقتی بچه ها رسیدن و حواسشون نبود زنگ زدم به مامانم یه خرده حرف زدم و آروم شدم بعدش با امیر خداحافظی کردیم و رفتیم بالا . تا آب *زغال بالا رفتیم و برگشتیم. اون بالا حمید یه بار که کسی نبود بهم گفت که با این که اون روز بر ضدش حرف زدم ولی به مروره که آدم دوستاشو می شناسه و می گفت که منو خوب شناخته.می گفت واقعا وقتی بهم می گه آبجی واقعا آبجی هستم براش همه جوره...  و می گفت شاید خودت ندونی همیشه همه جا تعریفته . حتی اون روز حیدر می گفت که زندگی بین دخترامون ازهمه بهتره که من گفتم قبول دارم . حیدر به من گفت از الهه بهتره ولی بازم بهش گفتم که اینو هم قبول دارم ( حمید الهه رو دوست داره ) منم گفتم که نه من اون حرفها رو نزدم که بخواین ازم تعریف کنین ... همون موقع الهه اینا رسیدن و حمید اشاره کرد که ادامه ندم... 

راه برگشت الهه با احسان قهر کرد چون احسان بدجوری بهش برف زد و برف رو توی دهنش فرو کرد... برای همین بیشتر راه رو من با داداش احسان بودم و  برام کلی حرف زد از عشق گفت و از عشق یه طرفه ای که دچارش بوده و سوز و گدازش با یه علاقه ی خاصی تعریف می کرد و می گفت که خیلی خوشحاله که یک بار در زندگی این عشق رو تجربه کرده. 

راستی اون موقع که آب * زغال بودیم و برف بازی می کردیم حمید با لگد برفهای روی یه سکو رو به الهه و احسان پرت می کرد. منم که از این حرکتش خوشم اومد و یاد تکواندو افتادم . اخه برفه مثل میت می موند نه سفت بود و نه خیلی نرم ... خیلی باحال بود چند تا ضربه زدم ضربه ی آخر دیدم باتومم از وسط به دو نیم تقسیم شد کلی حالم گرفته شد حواسم نبود که باطومم دستمه . به جای این که به برف بزنم به باطومم زدم وقتی با بچه ها دیدیم که از وسط به دونیم تقسیم شد کلی خندیدیم . می گفتن باید ازت فاصله بگیریم :دی 

شبش هم تولد ثمیه بود در یک قهوه خانه . من دیگه با این چیزایی که از بچه ها دیده بودم دلم نخواست باهاشون برم و دور بودن و ساعت دیرش رو بهونه کردم و بی خیال شدم. و با وحود اصرار بچه ها قبلش و تعریفای بچه ها بعدش ، بازم نه دلم خواست نه دلم سوخت که باهاشون نبودم... 

شنبه اش هم با صنم رفتم بیرون کادوی تولدشو هم با کلی تاخیر بهش دادم . براش سری کتاب معجز*ه صمیم*یت گرفته بودم. 

پیوست : بیشتر این پست رو دوبار نوشتم چون یهو دستم خورد به دکمه ی بک و پریییید :دی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 2:3  توسط زندگی  | 

مطالب قدیمی‌تر